با دقت نگاه می‌کرد و زیر لب می‌گفت: این؟ نه! این یکی؟ یه جوریه، نه! این خوبه ها اما نه! اینم؟ مفت نمی‌ارزه که! این؟ آهااان، این خوبه!

گفت: سلام، چند؟

مبینا گفت: 500 تومان؛ خوبه؟

در حالی که چشماش برق می‌زد گفت: هر چند یه خورده گرونه اما می‌ارزه!

مبینا گفت: بچه مایه‌داری دیگه، برای امثال تو اینا پول خرده، برای من ولی چرخ زندگیمه؛

یه مقدار به چشماش خیره شد و گفت: شوهر داری؟

مبینا بلند بلند خندید و گفت: شوهر؟ دلت خوشه ها! از دار دنیا یه پدر داشتم که چند سال پیش «اُور دوز» کرد و مُرد، شوهر ننه‌ام هم نمی‌ذاره مادرم منو ببینه؛ اصلاً اینا به تو چه ربطی داره؟ چرا پرسیدی؟

در حالی که صداش می‌لرزید گفت: من یه نامزدی داشتم اسمش ثریا بود، دو روز قبل از عروسیمون تصادف کرد و رفت؛ خیلی دوستش داشتم و از اون موقع دیگه نتونستم کسی رو به زندگیم راه بدم و فقط گهگاهی...

مبینا پرید توی حرفش گفت: خب، خدا بیامرزدش ولی اینا به من چه؟

گفت: دِ نمی‌ذاری بگم که! آخه چشمات عین اونه؛ به عمرم فقط چشمای ثریا رو این رنگی دیدم و حالا تو دومین نفری؛

مبینا که دیگه خسته شده بود گفت: پسر جون، مشتری نیستی! برو رد کارِت بذار نون در بیاریم؛

گفت: ببین منو، 500 که هیچ، کل زندگیم رو به پات می‌ریزم؛ چنان بهشتی برات بسازم که دیگه تمام گذشته‌ات و همین الانت رو فراموش کنی و کسی هم چپ نگاهت کرد خودم چپه‌اش می‌کنم!

مبینا گفت: مطمئنی حالت خوبه؟ چیزی زدی؟ ساقی‌ات جنس خوب بهت رسونده ها! باو ولمون کن بذار بریم سر کار و زندگی‌مون؛

گفت: تو به این لجنی که توشی میگی زندگی؟ عشق می‌دونی چیه؟ در یک نگاه عاشقت شدم، کوتاه بیا؛ خانوم خودم بشو، عین ملکه‌ها زندگی کن؛ دست به سیاه و سفید هم نمی‌زنی؛

مبینا که دیگه عصبانی شده بود یه چاقو از کیفش درآورد گفت: یا دست از سرم بر می‌داری یا با همین تیزی بفرستمت پیش ثریا جونت؟

یه آه عمیق کشید و سری به نشان تأسف تکون داد و گفت: باشه، خودت نمی‌خوای راحت زندگی کنی دیگه به من ربطی نداره اما برای این‌که بفهمی چقدر برام عزیز بودی بدونِ این‌که چیزی ازت بخوام این 500 تومان رو تمام و کمال بهت میدم، برو به همون کار و زندگی کوفتیت برس!

مبینا هم پول رو گرفت، شمرد و گفت: باز دمت گرم اون قدری مرد هستی که پول وقتی که ازم گرفتی رو بدی؛ راستی معلومه نامزدت رو خیلی دوست داشتی، برای ازدواج برو دنبال دختری که لایق جانشینی‌اش باشه و نه کسی مثل من؛ خداحافظ.

پیاده شد و در حالی که در ماشین رو می‌بست دوستش پرسید «عه، چی شد؟» و مبینا در جواب گفت: هیچی بابا، یارو دیوونه است!

(مبینا یک روسپی بود)