یه دوستی داشتیم تعریف می‌کرد یکی به پستش خورده بود که قیافه‌اش داد می‌زد معتاد سنگینیه و اون ساعت طلایی که می‌خواد بفروشه تابلوئه که دزدیه و فقط می‌خواد خرج عملش رو دربیاره؛

[دوستمون] گفت: خب، این ساعته چند؟ آخرش چند؟

[اون] گفت: 50 هزار تومان؛

[دوستمون] گفت: نوچ! 8 تومان!

[اون] گفت: خب، چون شمایی 40 تومان؛

[دوستمون] گفت: نوچ! همون 8 تومان!

[اون] گفت: چون باهات حال کردم، دیگه آخرش 25 تومان؛

[دوستمون] گفت: نخیر، 8 تومانی که از اول گفتم!

[اون] گفت: دیگه 15 تومان بردار ببر، خیرشو ببینی!

[دوستمون] گفت: 8 تومان، همین و بس!

[اون] گفت: دیگه تهش 10 تومان؛

[دوستمون] گفت: نوچ! 8 تومان!

[اون] گفت: باشه آقا، جهنم و ضرر! 8 تومان بده خدا برکت!

[دوستمون ساعت رو گرفت بعد دست کرد توی جیبش] گفت: بیا این 7 تومان رو بگیر، چک و چونه هم نزن، زود برو رد کارِت تا ندادمت دست پلیس!

(مطمئنم اگه اون جمله آخر رو اولش می‌گفت همون 7 تومان رو هم نمی‌گرفت، مجانی ساعت رو می‌داد و در می‌رفت!)