گفت: ببین دستم چی شده؟ رفتم دکتر، یه سری آزمایش داده تا ببینیم مشکلش چیه؛

زدم روی شونه‌اش گفتم: یه همسایه داشتیم دستش مثل تو شد... هیچی دیگه، روحش شاد! [بماند که بعدش زد توی سرم!]

دیالوگی که خوندید فقط یه دونه از حرفای بی‌شمار ما زوج پت و متی بود؛ 5 سال توی هر اتفاق شیرین و تلخی کنار هم بودیم و شریک روزگار هم بودیم و عین برق گذشت اما امان از این سربازی؛ امروز که با هم صحبت می‌کردیم گفت که دفترچه‌اش رو پست کرده و چند وقت دیگه هم اعزامه؛ هنوز وضعیت خودم مشخص نیست که معاف (کامل یا رزم) میشم یا نه اما در هر صورت مدتی محکوم به ندیدن هم‌دیگه‌ایم؛ یهو چقدر دلم برای تک تک خاطراتمون تنگ شد و چقدر این جمله‌اش تلخ بود که «امروز دفترچه‌ام رو پست کردم»... آخه از برادر هم بهم نزدیک‌تره.

(در هر حال خدمت شتریه که دم در خونه هر پسری می‌خوابه)