یه آقایی چهل سال هر روز با حال خرابی مسجد می‌رفته و با چشم گریان تمام عباداتش رو به جا می‌آورده و بعد از همه اینا با ضجه و ناله از خدا طلب بخشش و توفیق توبه می‌کرده؛ روزی از همین روزا یه نفر چون می‌بینه مو و ریش سفید این آقا به خلاف‌کاری شباهت نداره، خیلی کنجکاو می‌شه تا متوجه موضوع بشه و ازش می‌پرسه: شما اصلاً به قیافه‌تون نمی‌خوره که آدم بدی باشید و کسی رو اذیت کرده باشید، پس چرا این قدر پریشونید؟

و جواب شنید که: چهل سال پیش کنار خانواده‌ام توی خونه نشسته بودم که شنیدم حجره‌ام توی بازار آتش گرفته؛ سراسیمه رفتم بازار که دیدم حجره من نیست و حجره کناری‌ام داره می‌سوزه، اون لحظه گفتم «خدایا شکرت که مال من آتش نگرفته» اما یه خورده که به حرفم فکر کردم خجالت کشیدم؛ خجالت کشیدم بابت این شُکری که از ناشکری بدتر بود؛ چرا که من خدا رو شکر کردم نه برای نسوختن وسایل خودم بلکه برای سیاه‌بخت شدن همسایه‌ام که سال‌هاست با هم آشناییم و عین برادرمه؛ از اون روز عذاب وجدان بدی گرفتم و احساس گناهش یک لحظه رهام نمی‌کنه، چهل ساله از خدا می‌خوام بهم توفیق توبه بده و منو ببخشه اما هنوز... جوان مراقب گفتارت باش، حتی اگه اون حرف، شکر کردن خدات باشه.

(همیشه ناشکری گناه نیست، گاهی شکر کردنِ بی‌جا هم گناهه)