بین تمام انواع حماقت، یه مدلش سرور و سالار بقیه است اونم وقتیه که 13-14 سالگی از یه نفر خوشت میاد، چند سالی توی کف طرف روزگار می‌گذرونی و بالاخره ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم میدن و بهش می‌رسی اما بابت اشتباهات خودت بعد چند روز اون رابطه با خاک یکسان می‌شه، دوباره چند سالی رو تنها می‌گذرونی و اون شخص حتی جواب سلام‌ات رو هم نمیده در حالی که تو هم‌چنان توی فکرشی تا یه روز که مجدداً سرت به سنگ می‌خوره و درگیر میشی، اما یه بخشی‌اش برای خودشه و بیش‌ترش در حقیقت برای فراموشی نفر قبلیه که خب هر وقت خورشید، یادش رفت دنیا رو روشن کنه، تو هم می‌تونی اون رو فراموش کنی، چند صباحی همین جوری می‌گذره تا دست تقدیر طوری این سیب بی‌صاحب رو می‌چرخونه که تو چند دفعه‌ای با آینه دق جانت هم‌کلام میشی و طی همین جریان کاملاً اتفاقی تمام دلخوری‌های قبلی مرتفع می‌شه  و انگار نه انگار گذشته‌ای باهاش داشتی و همین ایام مثل اون فیلی که خر درونش هوس هندوستان کرده برای بار دوم توی فکرش میری، همه عکساش که توی اجتماعی‌جات گذاشته رو شخم می‌زنی، سعی می‌کنی هر طوری که شده ارتباطت رو باهاش حفظ کنی اما...

اما یه جایی خدا بدجوری می‌زنه پس کله‌ات که «حماقت تا به کجا؟ تا به کِی؟ چند وقت دیگه قراره بخوابی و نفهمی که دیگه دلش باهات نیست؟ اولی کم بود، می‌خوای دل دومی رو هم بشکنی، اونم بابت هیچی؟ پسر تو کِی می‌خوای سر به راه بشی؟ می‌خوای تموم کنی خب تموم کن ولی حق نداری بابت همچین چیزی که خودت هم می‌دونی سرانجامی نداره، تمومش کنی، نفهم بفهم» و این‌جاست که به خودت میای، یاد یکی از آهنگای داریوش اقبالی میفتی که میگه «اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد» و آه کش‌داری از عمق نهادت بلند می‌شه و اشکی به پهنای صورت از چشمات چیکه می‌کنه و همون خدایی که حسابی دعوات کرده بهت میگه «گریه نکن بنده خل و چل من، آخه قول اون رو به یکی دیگه دادم و قول توی بی‌شعور رو هم به این دادم» و آروم میشی، با خودت میگی کار خدا که به آدمیزاد نمی‌مونه پس حتماً حکمتی داشته که مهره‌های شطرنجش رو این شکلی چیده پس کرکره حماقتت رو بکش پایین و سرت به امورات خودت باشه و توی کار خدا هم فضولی نکن، نکبت!

(هر گونه برداشتی از این پست آزاد بوده و از شیر مادر حلال‌تر می‌باشد)