امروز کامنتی ذیل پست «روز حسابی هم هست» به دستم رسید که نویسنده‌اش من رو از انتشارش منع کردن و هیچ پل ارتباطی هم پیش پام قرار ندادن و تأکید کردن که مشخصاتشون مخفی بمونه و چون حرف اول اسمشون «میم» هستش، من هم جناب «میم» صداشون می‌کنم و جوابشون رو این‌جا می‌نویسم:

آقای «میم» عزیزم، سلام هم‌وطن؛

عارضم خدمت شما که بنده هم‌جنس خودتون هستم اما من اگه پسرم، شما قطعاً مَرد هستید، اصلاً بر منکرش لعنت؛ در ادامه میگم که چرا؟ پس تا این‌جای کار جنس شما اصل‌تر از جنس منه؛ درباره اسمم، شما همون «مترسک» بگید، راحت باشید؛ اتفاقاً هم‌سن خودتون هم هستم اما به قول معروف «میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است»؛

دوست خوبم، ممنونم بابت هندونه‌هایی که زیر بغلم گذاشتید، به نظر خودم حرفای اون روزم تحسین نداره، چون که وظیفه‌ام بوده و بس؛ هر چند خیلی کم بود اما خب در حد بضاعتم بود، ببخشید؛

حالا می‌رسیم به اصل مطلب؛ عزیز دل، هر کسی به شما «مدافع حرم» میگه خب بگه؛ من میگم مدافع «حریم»؛ شما مدافعین «حریم» خیلی باهوشید و کار بزرگی هم انجام میدید؛ چون اون قدری آینده‌نگرید که می‌دونید اگه اون روان‌پریش داعشی رو چند هزار کیلومتر اون طرف‌تر زمین‌گیرش نکنید، طوری گستاخ می‌شه که ما رو توی خونه خودمون زمین‌گیر می‌کنه؛ اصرارم برای واژه «حریم»، عام‌تر بودن این کلمه است؛ چون شما نرفتید که فقط از حرم بزرگان دین دفاع کنید، شما رفتید از «حریم» کشور دفاع کنید؛ حریمی وسیع‌تر از مرزهای کشور، حریمی به وسعت امنیت، حریمی به عمق وطن‌پرستی، حریمی که مصداق بارز ناموس‌پرستیه؛ خرجش یه سرچ ساده است تا ببینیم وقتی ارتش بی‌مایه عِراق میدون رو خالی کرد چه بلایی سر مردمش اومد؛

خوبه گاهی به خودمون یادآوری کنیم که اینا بقایای دارودسته صدام حسین هستن؛ راستی شما از جنس راوی ترانه «طهران، تهران» رضا یزدانی هستید که میگه «پاش بیفته باز دوباره روی مغربت می‌بارم، باز توی منطقه مین دست و پامو جا می‌ذارم»؛ شما یادتون نرفته که این جغرافیا چه روزایی رو دیده؛ شما تاریخ رو خیلی خوب مطالعه کردید؛ همین که این دیوانه‌ها تا قلب اروپا و آمریکا پیش رفتن اما جرأت ندارن از چند کیلومتری مرزهای ایران رد بشن خودش نشون دهنده اهمیت کار شما و هم‌رزماتونه؛

«میم» جان دلتون خون نباشه، به گواه تاریخ هر وقت کشور ما درگیر جنگ (مستقیم/نیابتی) بوده یه عده هم بودن که مصداق بارز «کنار گود نشستی میگی لُنگش کن» بودن و دائم نق زدن و اتفاقاً همین گروه سال‌ها حکومت می‌کردن، همونا که بهشون میگیم سلسله قاجاریه و دو-سوم خاک این مملکت رو تقدیم اجنبی کردن؛ اینا همونان که موقع اشغال ایران توسط متفقین به ارتش دستور ترک مخاصمه دادن و بعداً افرادی که مقاومت کردن رو به جرم «جاسوسی» (!) مجازات کردن و اون بندگان خدا لابه‌لای صفحات تاریخ مفقودالاثر شدن؛ جناب «میم»، قاطعانه به شما میگم که هر کسی به شما «ابله و نادون و عقب افتاده» میگه، همه اینا در حقیقت، خودشه؛ چون کسی این حرف رو می‌زنه که درکی از جنگ نداره و واقعاً نمی‌فهمه که همون داعش اگه پاش به این‌جا برسه ناموس این کشور به عنوان برده بین افرادش دست به دست می‌شه و خودش رو هم به جرم اعتقاداتش گردن می‌زنن؛ اون نمی‌فهمه، شما خودتون رو ناراحت نکنید؛

این بی‌معرفتایی که به شما میگن فلان قدر میلیون تومان حقوق می‌گیرید، همونان که به بچه‌های شهدا کنایه سهمیه کنکور می‌زنن اما وقتی بهشون گفته می‌شه «سهمیه دانشگاه برای شما، فقط پدرم رو بهم برگردونید» ساکت میشن؛ حال و روز اون بچه کلاس اولی رو ندیدن که وقتی خبر شهادت باباش رو شنید، یک هفته تب و لرز داشت و عین شمع، آب شد؛ اونا همین الان رو هم نمی‌بینن، هیچ وقت هم نخواهند دید؛ حتی به فرض (فرض محال که محال نیست) اون مبلغ رو هم بگیرید، خب حقتونه؛ هر یک دقیقه آرامش استثنایی الان ما (که کشورای همسایه‌مون خوابش رو هم نمی‌بینن) خیلی خیلی خیلی ارزشش بالاتر از این حرفاست؛ به قول مازیار فلاحی توی آهنگ «لیلا» که میگه «لیلا به دخترم بگو که باباش، رفتش که اون راحت بخوابه چشماش»؛

داداش گلم، از من خواستید مطلبی با تیتر «لطفاً این قدر دل مدافعان حرم و خونواده‌هاشون رو خون نکنید» بنویسم اما ببخشید، معذرت می‌خوام که باید نفس شما رو بشکنم، چون من بلد نیستم در مورد غیرت شما چیزی بنویسم؛ وقتی جماعتی که اصلاً هم کم نیستن با حرفاشون (که از بمب اتم، مخرب‌تره) دل شما و عزیزانتون رو خون می‌کنن، من چی دارم بگم؟ اصلاً چی می‌تونم بگم؟ هر چقدر هم که بلد باشم کلمات رو طوری بچلونم که منظورم رو مستقیم پرت کنم توی ذهن مخاطب، در این یه مورد ناتوانم، نمی‌تونم بگم وقتی خبر جانبازی یا شهادت یا اسارت رفقای شما رو می‌شنوم، چه جوری پکر میشم؟ روز ارتش دقیقاً به همین خاطر از عکس «کلاه سبزها» استفاده کردم؛ جناب «میم» من به نمایندگی از همه کسانی که شما و خانواده‌تون رو ناراحت کردن، معذرت می‌خوام؛ شرمنده غیرت و بزرگی شمام؛

ببخشید که ما حواسمون نیست وقتی بدون هیچ ادعایی (حتی در همین حد که مبادا اسمتون توی یه وبلاگ فسقلی بُرده بشه) سینه سپر می‌کنید تا آسایش ما سلب نشه اما همین «ما» به قدری بی‌مرامیم که همه مسائل رو به هم ربط میدیم و کاسه و کوزه‌ها رو سر شما می‌شکنیم؛ حواسمون نیست که ظاهر این جنگ سیاسیه و هر سیاست‌مداری هم بالاخره یه روزی به آخر خط می‌رسه ولی جنگ وقتی به داخل خاک کشور کشیده بشه تا سال‌ها آثارش می‌مونه، نمونه بارزش خرمشهر که هنوز «خرمشهر» نشده و برای تکرار نشدن اون حوادثه که شما خارج از ایران برای ایران می‌جنگید؛ تاریخ قاضی خوبیه و مطمئنم درباره شما قضاوت منصفانه‌ای می‌کنه و بعدها توی کتابا می‌نویسن که یه عده توی این کشور بودن که می‌تونستن جون خودشون رو کف دست نذارن و آن سوی مرزها نجنگن ولی جنگیدن و یه سری هم این وسطا سر و صدای زیادی کردن که البته از گروه دوم نام و نشانی در دست نیست!

(آقای «میم» می‌دونم خیلی پرحرفی کردم و آخرش هم به هیچی ختم شد ولی بذارید به حساب عظمت کار خودتون و کوچیکی نویسنده این متن)