بالاخره روز حساب (!) هم اومد و کنکور (ورژن ارشدش!) به خدمتون رسید! روی صندلی‌ام که نشسته بودم و همین جوری کنسرت خمیازه (!) برگزار کرده بودم (آخه مرد مومن، 7 صبح هم شد ساعت کنکور؟!) تشنه‌ام شد، بطری آب یخی که برامون گذاشته بودن رو برداشتم، هنوز باز نکرده بودم دیدم زیرش نشتی داره و تا بجنبم کلی آب همین جوری ریخت روی پام :| فقط شانس آوردم شلوارم تیره بود، زیاد نشون نداد!

سوالای مربوط به رشته خودمو زدم، مرورشون هم کردم و تقریباً یه ساعتی هم وقت زیاد آوردم (الان متوجه شدید خیلی سریع تست می‌زنم یا بیش‌تر توضیح بدم؟)، به سرم زد درسای دیگه رو هم یه نگاهی بکنم که دیدم درسای یه رشته‌ای با رشته خودم مشترکه و علاوه بر اون دو تا درس اضافه داره که اطلاعات عمومی‌ام در حدی هست که بتونم اونا رو _ هرچند نخوندم _ هم بزنم و عملاً کاری که باید چند ماه پیش و با فکر کردن و مشورت انجام می‌شد رو موقع آزمون انجام دادم و تغییر رشته دادم (!) و بسی خرکیف همی گشتم که «چون» کردم (با یادی از «دیرین دیرین»)! القصه خودم هم فکر نمی‌کردم با کمال ناامیدی سوالات رو تحویل بگیرم ولی با نهایت امیدواری از جلسه خارج بشم و نهایتاً کارم به رشته‌ای بکشه که قبلاً حتی یک دقیقه هم بهش فکر نکرده بودم و یه دفعه‌ای بهش علاقه‌مند شدم و تازه فهمیدم علاقه اصلی‌ام به اینه، نه اون!

بعد امتحان هم با رفیقم به سرمون زد که بریم آبمیوه بخوریم ولی آخه کدوم آبمیوه فروشی ساعت 10 صبح روز جمعه بازه؟ اصلاً کی اون وقت روز جز ما دو تا دیوانه (!) هوس آبمیوه ترکیبی می‌کنه؟ حالا ما یه بار مجبور شدیم روز تعطیل زود بیدار بشیم، دلیل نمی‌شه توقع غیرعقلانی هم داشته باشیم! البته با تمام این اوصاف کل شهر رو فتح کردیم بلکه یه جا باز باشه اما هیچ جا باز نبود که نبود؛ طبیعی هم بود!

(به قول یکی از دوستان: باورم نمی‌شه که ارشد هم تموم شد) ^_^