داشتم پست «لاشخورهایی که در دانشگاه راه می‌روند گاهی لانه شیر را لانه موش می‌بیند» از آئورا رو می‌خوندم که یاد سوم راهنمایی خودم (الان بهش میگن دوره اول متوسطه) افتادم، یعنی درخشان‌ترین پایه تمام 12 سال دانش‌آموزی‌ام؛ هنوز دو ماه از سال‌تحصیلی نگذشته بود که کتاب عربی‌ام ناپدید شد و چون خیلی منصبط بودم، مطمئن بودم گم نکردمش، بلکه یکی اونو برداشته و از اون‌جایی هم که با کسی توی کلاس مشکلی نداشتم حتی نمی‌تونستم حدس بزنم کار کی بوده تا برم سراغش و هر چند رفتم یه کتاب دست دوم تهیه کردم و دوباره تمام نکات و محتوا رو توی این یکی هم وارد کردم اما حسابی دل چرکین شده بودم، خب بالاخره کتاب نو کجا و کتاب دست دومی که از سر ناچار خریده شده کجا؟

القصه اون سال که تموم شد و گذشت ولی هنوزم که هنوزه بعد از این همه مدت، گاهی بهش فکر می‌کنم که چرا؟ واقعاً اون هم‌کلاسی‌ای که هیچ وقت هم به هویتش پی نبردم چرا و به چه دلیلی کتاب منو برداشت؟ خودش که داشت، کتاب خودش هم که مثل من بود، پس چه نفعی براش داشت که دو تا از یه کتابی داشته باشه که فقط تا چند ماه بعدش براش استفاده داشت و بعداً باید می‌انداختش گوشه گنجه تا خاک بخوره یا شاید هم سر به نیستش می‌کرد؟ اونم کتاب کسی مثل من که رسماً نقش «سوئیس» کلاس (!) رو ایفا می‌کردم، بس که بی‌طرف بودم و با همه خوب بودم؛ البته الان که دیگه فهمیدن یا نفهمیدن این موضوع فرقی به حال کسی نمی‌کنه اما خیلی دوست دارم بدونم چه فکری پیش خودش کرده بوده که اون کارو کرده؟ و جداً هم علاقه دارم آئورا وقتی متوجه اصل قصه شد بیاد برامون تعریف کنه تا شاید منم تونستم حدس بزنم هدف اون دوستمون چی بوده؟ هر چند مطمئنم ته تهش بازم بر می‌گردم به تیتر و میگم «خب، که چی؟» از بس که این کار، حقیره...!

(در هر حال خدا همه رو به راه راست هدایت کنه)