دیروز به مناسبت فوت ناگهانی شادروان مهرداد اولادی یه مطلبی نوشتم و یه مقصودی توی ذهنم داشتم که متأسفانه به خاطر حجم زیاد احساساتی شدن، نتونستم منظورم رو به درستی منتقل کنم که لازمه توضیحاتی (که قرار نیست توجیه باشن) ارائه کنم:

  1. در این‌که مرگ هم مثل تولد، موضوعی همه‌گیره و حتی نوح نبی(ع) هم بعد از 9 قرن و اندی بالاخره تجربه‌اش کرد، شکی نیست و اصلاً صحبتی هم بابتش نداریم؛

  2. جایی در متن که از چند اسم یاد کردم، به هیچ عنوان منظورم فقط صرف اون افراد نبود؛ هر چقدر هم که علاقه به دنیای سلبریتی‌ها داشته باشم، اعتقادم اینه که یه نفر ولو ورزشکار (حتی در سطح ملی) و هنرمند (حتی در سطح کشوری) باشه، نهایت خدمتی که در حق مملکتش می‌تونه انجام بده به اندازه خودش یه نفره و طبیعتاً توانی بیش از این هم نداره و پیرو همین مسأله، فقدان «یک شخص» به خودیِ خود باعث خسارت عظیم نمی‌شه ولی اون چیزی باعث لطمه به کشوره که این نسل، یعنی نسلی که آینده متعلق به اوناست دارن همین قدر «مفت» از دست میرن و امثال مرتضی و بیت‌الله و هادی و علی و مهرداد و غیره، چون مشهورن بیش‌تر برجسته میشن (که بخشی‌اش هم تعمدیه) تا تلنگری بشه برای اونی که می‌تونه فکری به حال جوونامون بکنه؛

  3. ماجراهای بعد از فوت مرتضی پاشایی رو اگه خاطرتون باشه از جمله تحلیل‌های متعددی که برای اون موج اجتماعی ارائه شد، یکی‌اش دقیقاً همین بود: نسلی که هر جوری و با هر مشکلی که بوده، تونسته به جایگاهی برسه اونم توی دورانی که تازه به شکوفایی رسیده و می‌تونسته قله‌های زیادی رو فتح کنه به خاطر یه بیماری یا تصادف یا مشکلات خانوادگی یا کاری و یا به هر علت دیگه‌ای عمرش به آخر می‌رسه و چون این گروه، مرتضی رو نماینده نسل خودش دیده که در سی سالگی با چنگال شوم سرطان، دفتر زندگی‌اش بسته شده به اون شکل غلیظ احساساتی شده و رسماً عزای عمومی خودجوشی سراسر کشور راه افتاد که در حقیقت عزا برای یک نسل بود و در درجه دوم برای یک فرد خاص؛ حکایت مهرداد اولادی هم چیزی غیر از این نبوده و نیست؛

  4. همه مواردی که گفتم رو می‌شه با یک عبارت دو کلمه‌ای خلاصه‌اش کرد: «سرمایه انسانی»؛ برای هر شخصی توی این سرزمین، رقمی غیرقابل شمارش با تعداد صفر نامعلومی هزینه شده و تا زمانی که اون سرمایه‌گذاری به بار ننشسته، از دنیا رفتن اون فرد خسارت بزرگی برای دارایی مادی و معنوی یک ملته؛ خسارتی که هر روز در حال تکراره و اصلاً دیگه برامون عادی شده که می‌شنویم روزی N نفر در اثر فلان بیماری و X نفر در اثر سوانح رانندگی و Y نفر در اثر دلایل دیگه فوت که چه عرض کنم... هدر شدن؛ عادی شدنی که از خود درد اصلی، دردتر و مهلک‌تره که اگر برامون عادت نشده بود و فکر چاره‌ای کرده بودیم (اونم به صورتی که اول از خودمون شروع می‌شد)، این تراژدیِ از دست رفتن دسته‌گل‌های جوان ایران، عادی و سوژه جوک و خنده‌هامون نمی‌شد و دیگه اونی که مصداق «ای که از دستت می‌رسد کاری بکن» تشریف داره که جای خود داره... .
(در انتها باید بگم که اولاً بابت انتقال ناصواب منظورم پوزش می‌خوام و امیدوارم منو ببخشید و ثانیاً آرزو می‌کنم این سونامی جوون‌مرگ شدن هم‌وطنامون مثل طاعون ریشه‌کن بشه)