الیوم جاری که بسان جناب مستطاب ببری خان بر روی تخت‌گاه خویشتن لمیده و مشغول نوشیدن آب انگور بدون الکل بودندی (ای بر ذهن منحرف برخی لعنت) و سرگرم استماع موزیکی بس نیکو از گرامافون همایونی‌مان بودیم و از دور نظاره‌گر اعمال علیامخدره در خلوت خویش بودیم، به ناگاه جرقه‌ای بس عجیب الخلقه در ذهن مبارکمان شروع به «آلارم» دادن نمود و از خوف فراموشی در دم به تمامی درباریان فراخوان حضور دادیم که یا الساعه و عینهو یک موجود زبان بفهم به محضر ما وارد می‌گردید یا با پس‌گردنی حاضرتان می‌گردانیم و به جارچی الممالک که کلاغی‌ست بس خوش آواز و خوش تیپ، فرمان دادیم گوشش به دهان ما باشد که تا دستور دادیم جارش بزند؛ القصه به تمامی بزرگان دولت فخیمه مزرعه امر نمودیم از این پس هر کسی نیمه خالی لیوان را بنگرد و منفی‌نگری پیشه‌اش گردد و ترجیع‌بند کلامش، غُر زدن باشد به مدت هفت شبانه روز «non stop» از انگشت کوچک پایش آویزان می‌گردانیم و تا چهل و یک شبانه روز هم باید غذای درباریان را پخته و ظرف‌هایشان را شسته و پاپوش‌ها را واکسیده و زمین‌ها را هم دستمال بزند و این‌که چرا فرمودیم 41 و نفرمودیم چهل، به خودمان مربوط است و هر آن از خدا بی‌خبری پس از تحمل این شکنجه سنگین، هم‌چنان بر ناله‌ها کردنش ادامه طریق دهد، تبعیدش می‌کنیم به مثلث برمودا که دیگر اثری از آثار نکبت‌بارش یافت می‌نگردد و در ادامه ترویج تفکر مثبت، تصمیم‌مان بر این شد که ملیجک به جای هفته‌ای یک مرتبه، روزی سه بار و همراه با هر وعده طعامی، برای ما و اهل و عیال و سایر چاکران و مخلصان و درباریان و ارادتمندان‌مان، به اجرای فکاهی‌جات پرداخته تا طوری بخندیم و بخندند که گوش و چشم حسودان و تنگ‌نظران و بخیلان حضرتمان کر و کور همی گردد؛ باشد که موجب تقویت روحیه و مثبت‌نگری عزیزان‌مان که الهی قربان‌شان گردیم، گردد.

(امید است چنین فرمانی موجبات خیر و شادی بستگان و وابستگان‌مان را فراهم آورد چرا که خنده بر هر درد بی‌درمانی دوا است)