تصور کن همسایه‌ای داری نزدیک‌تر از برادر، طوری که وقتی بهش زنگ می‌زنی میگی دلت گرفته، در جا میگه فلان ساعت حاضر باش بریم یه خورده خیابون متر کنیم و حرفی بزنیم تا هوات عوض بشه؛ هم‌چنان تصور کن که سر تایمش حاضری و رأس ساعت هم بهت ملحق می‌شه و یک ساعت با هم فک می‌زنید و آخر سر هم آب‌میوه مهمونت می‌کنه (شما کماکان به تصور کردن ادامه بده) اما همین که می‌رسید خونه، اون یکی همسایه (که بابت فضولی‌هاش معروفه) از قصد مقابل شما ظاهر می‌شه تا آمار بگیره، آیا ضدحالی بدتر از دلبستگی جوجه تیغی به بُرِس مو، نصیبت نمی‌شه؟ والا نصیب ما که شد!

(معتقدم همچین پدیده‌ای دست‌کمی از مصیبت الهی اونم در حد طوفان نوح(ع) نداره) :|