«با عرض پوزش اگه اجازه بدید فردا توضیح میدم»... که الان فردای همون دیروزه؛

تصمیم یک روزه‌ای نبود، تقریباً یک ماه ذهنم درگیرش بود؛ هی با خودم فکر کردم که وبلاگ قراره به من حال خوب بده، خب؟ و حالا که این جوری نیست باید عین دندون لق جدا کنمش؛ دندون هم عضوی از بدنه اما وقتی فقط مایه عذابه همون بهتر که نباشه... همه اینا بماند؛

شب قبلش که دیگه تصمیم‌ام بر این شد تموم کنم، خدا شاهده خواب به چشمم نیومد و صبحم رو با سر درد شدیدی شروع کردم که تا شب همراهم بود... اینم بماند؛

و اما ماوقعی که اتفاق افتاد... هیچ وقت فکرشو نمی‌کردم که کارم به طراحی اعلامیه ترحیم بکشه اما برای وبلاگ خودم طراحی و با بغض پستش کردم؛ نظرات رو هم بستم و رفتم که تنظیمات DNS دامنه رو هم دست‌کاری کنم تا طی چند روز آینده وبلاگ از دسترس خارج بشه؛ همین که صفحه مزبور رو باز کردم دیدم یکتای نیمه سیب سقراطی (که با خواهر واقعی خودم هیچ تفاوتی نداره) بهم پیغام داد که «این چیه؟»؛ اصلاً منتظر بودم کسی ازم این سوال رو بپرسه تا سفره دلم رو پیشش باز کنم و کردم؛ با صبوری خاصش همه حرفامو گوش کرد، حرفایی که خلاصه‌اش دلخوری و دلگیری از این فضای مجازی و «بعضی» از اهالی‌اش بود که... وسطاش یادم افتاد همین ایشون بود که تشویقم کرد برای تأسیس این‌جا و سر این جریان هم گفت: «چون از اولش بودم دلم می‌سوزه و به نظرم حیفه که تعطیل بشه» و ادامه داد که «کاش الان هم می‌تونستم منصرفت کنم» و نهایتاً هم پیشنهاد داد «یه مدت فاصله بگیری بهتر میشی اما همه چی رو به هم نزن، حیفه» و این حرف دقیقاً همون ایده‌ای بود که هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم، پست کذایی رو حذف کردم و فاصله‌ام رو هم به صورت روزه سکوت برگزار کردم و جز چند تا کامنت خصوصی و جوابای کلیشه‌ای و تکراری‌ای که به سوالات شما دادم و شرکت توی نظرسنجی مهندس جان (که البته وظیفه‌ام بود) هیچ حرف دیگه‌ای نزدم چون نیاز به خلوت کردن با خودم داشتم... همه این قضایا هم بماند؛

تمام چندین و چند هزار کامنتی که طی این چند ماهه برام نوشته بودید رو خوندم، اظهار لطف و محبت‌هاتون رو هم که حسابی شرمنده‌ام کرده بود چند سری دوره کردم، تمام مطالبتون رو هم که پست کرده بودید خوندم اما پیرو همون روزه سکوت، چیزی براتون ننوشتم (که امیدوارم منو ببخشید و به حساب بی‌معرفتی‌ام نذارید و قول میدم که جبران کنم) و حتی تا طرفای غروب هم باز تکلیفم با خودم معلوم نبود و هم‌چنان گزینه «خداحافظی» روی میز بود تا این‌که آخر وقت دو ساعت مرخصی گرفتم و یه خورده توی خیابون قدم زدم و مردم رو دیدم و چند تا نفس عمیق کشیدم و به همه چی توی شهر با دقت نگاه کردم و کلی فکر کردم و در آخر به این نتیجه رسیدم که نوچ! من از نوشتن نمی‌تونم دل بکنم اونم نوشتنی که فقط یه پلت‌فرم می‌تونه ارضام کنه، یعنی وبلاگ؛ اصلاً دلم یه دفعه برای این‌جا تنگ شد، حس کردم یه بخشی از وجودم رو گم کردم؛ اون فاصله‌ای که می‌تونست حتی تا چند هفته هم ادامه پیدا کنه، ظرف چند ساعت عین یه داروی قوی عمل کرد و تمام ناراحتی‌هام رو تسکین داد تا جایی که حتی به طراحی یه قالب جدید هم [با همراهی بعضی از دوستان] دارم فکر می‌کنم... تا بماند! برای همیشه.

(خیلی منو ببخشید اگر باعث ناراحتی یا حتی عصبانیت شما عزیزانم شدم و امیدوارم که درکم کنید؛ مثل همیشه با بند بند وجودم ازتون متشکرم بابت حضور و بودن و موندن شما دوستای خوبم)