عروسی و مراسمای مربوط بهش خیلی هم خوبه، اصلاً کاش همه دم بختا ازدواج کنن و هر روز بله‌برون/نامزدی/عقد/پاتختی و اینای یکی از عزیزان باشه و هی لباسای قشنگ قشنگ بپوشید و شیک کنید عطرای خفن به خودتون بزنید و توی خیابون دنبال ماشین عروس «بوق بوق بوبوق بوق»ـکنان کاروان تشکیل بدید و ایشالا که همه زوجای خوبمون هم خوشبخت باشن و به پای هم پیر بشن ولی... روی صحبتم با «بعضیا»ست؛

جان هر کی که دوستش دارید، به همون خدایی که وقتی لقمه آخر شام عروسی رو می‌خورید میگید «الهی شکرت» و اصلاً به تاروپود کراوات و پاشنه N سانتی کفشاتون، قسم میدمتون توی خیابون و کوچه‌های اطراف محل جشن درگیر این تصور نشید که جزو سلبریتی‌های هالیوود هستید و بقیه هم حق اعتراض ندارن! همه که مثل شما عروسی دعوت نیستن، یکی خونه‌اش اون‌جاست، یکی کار واجب داره، اصلاً یکی تازه از سر کار اومده و رسماً از شدت خستگی جنازه محسوب می‌شه، حتی کسی ممکنه مریض بدحال داشته باشه؛ لطف کنید خیلی متمدنانه و عین یک شهروند معمولی باعث راه‌بندان نشید یا وقتی بهتون اشاره می‌شه دیگه حداقل طلبکار نشید!

ساعت 10:30 دیشب (که دو ساعت و نیم به خاطر شب عید اضافه‌کاری مونده بودم) خسته و کوفته داشتم می‌رفتم خونه که فقط نزدیک یه دونه تالار تقریباً نیم‌ساعتی معطل شدم و آخرشم تک تک مهمونای عزیزشون چنان چپ چپی نگاهم کردن که انگار ارث پدرشون رو خوردم و حق ندارم بعد از یک روز کامل سر پا بودن، برم خونه خودم استراحت کنم؛ حالا در گذریم از اون خانومای خوشحالی که موقع عبور از خیابون تازه یادشون افتاد سلفی بگیرن و وقتی نهیب بوقم رو نوش جان کردن، چیزایی به من گفتن که هر چند چون توی ماشین بودم، نشنیدم اما حدس می‌زنم چی گفتن، بی‌ادبا :|

(عنوان رو از ترانه «افسار» محسن چاووشی الگو گرفتم)

(خودزنی: تازگیا تیترای مطالبم چقدر طولانی شدن!)

(در راستای پرانتز بالایی: با تشکر از عارفه بانو که زحمت ویرایش عنوان رو کشیدن)