آن‌چه گذشت...

[قسمت اول]

اوایل ترمه، مثل بیش‌تر پسرا یکی از ذوقاش برای ورود به دانشگاه پیدا کردن دوست دختره؛ یاسر رو میگم، پسر سربه‌زیر و آرومی که به قول معروف «خلاف سنگینش چای شیرینه» و تا الان حتی صداش روی کسی بلند نشده؛ قلب پاک و روح نازکی داره؛ همون جلسات اول از هم‌کلاسیش به اسم سارا خوشش اومده، دختر ساده‌پوش، معمولی، درس‌خون و البته خانواده‌دار؛ از چند نفر آشنایی که پیدا کرده آمار گرفته و مطمئن شده اونیه که می‌خواد؛

[با کلی این پا و اون پا کردن و مشورت با افراد مختلف بالاخره دلش رو به دریا زد] گفت: ببخشید خانم امکانش هست به من فرصتی بدید تا باهم آشنا بشیم؟

[سارا چند لحظه مکث کرد] گفت: تا آخر هفته اجازه بدید فکرامو بکنم همین‌جا بیاید نتیجه‌اش رو بهتون بگم.

[قسمت دوم]

یک هفته گذشت و طبق قراری که گذاشته بودن یاسر رفت همون‌جایی که اون سری به سارا پیشنهاد داده بود، چند دقیقه هم زودتر رفت تا بتونه به خودش مسلط بشه و با تمرکز کافی با جوابی که قراره بشنوه برخورد کنه اما یه دفعه امید رو می‌بینه که برعکس خودش بسیار سرزبون‌داره و روابط عمومی بالایی داره و با همه فوری رفیق می‌شه، وضع مالیش هم بهتره ولی مثل بقیه که خیلی باهاش خوبن یاسر هم با امید روابط خوبی داره و اون لحظه خیلی عادی طبق معمول همیشه سلام و احوال‌پرسی می‌کنن اما چند لحظه بعد چیزی رو می‌بینه که نباید ببینه؛ امید رو در حالتی که خیلی با سارا گرم گرفته و میگه می‌خنده و هم‌دیگه رو به اسم کوچیک و «تو» خطاب می‌کنن، می‌بینه و کمی افکارش می‌ریزه به هم ولی آرامش خودش رو حفظ می‌کنه؛

[سارا اومد پیش یاسر و بعد از احوال‌پرسی] گفت: فکرامو کردم، به نظرم رسید آینده خوبی باهم نداشته باشیم، یه موقع برداشت بد نکنیدا، شما خیلی پسر خوبی هستید و احترام زیادی براتون قائلم و هر موقع صحبت می‌شه میگم شما متفاوت از کل پسرای این‌جایید اما خب معیارای من یه چی دیگه است، معذرت می‌خوام؛

[یاسر که شوکه شده بود به سختی خودشو کنترل کرد و بغضشو قورت داد] گفت: باشه، ایرادی نداره، براتون آرزوی خوشبختی می‌کنم؛

یاسر شدیداً به اون نحوه برخوردش با امید مشکوک شده و احترام و حس خوبی که نسبت بهش داشت جای خودش رو به نفرت میده؛ چند وقتی توی نخ رفتاراش میره و می‌بینه درسته با همه دخترا خوبه اما با سارا یه مدل دیگه خوبه ولی هم‌چنان دنبال یه دلیلی غیر از امید می‌گرده تا این‌که یه بار می‌بینه با هم از دانشگاه دارن برمی‌گردن و اون موقع دیگه کاملاً مطمئن می‌شه یه ارتباط غیرمعمول و غیردرسی بین‌شون هست.

[قسمت سوم]

[یاسر کاملاً اتفاقی امید رو با یه خانمی توی خیابون می‌بینه، میره جلو می‌زنه به شیشه ماشینش و با لحن خیلی سنگین و تند] گفت: بیا پایین حرف دارم باهات؛

[امید که نمی‌دونه جریان چیه] گفت: باشه داداش، میام پایین، آروم باش بگو ببینم چی شده؟

[یاسر که دیگه عصبانی‌تر از هر زمانیه] گفت: مردک خجالت نمی‌کشی؟؟ چه خوش اشتها هم هستی، دوتا دوتا؟ خدا بده برکت!

[امید که شاخ درآورده] گفت: چی میگی یاسر جان؟ اشتهای چی؟ چی دوتا دوتا؟ نمی‌فهمم؛

[یاسر صداشو برد بالا] گفت: خودتو نزن به اون راه فلان فلان شده، می‌خوای به جفتشون بگم چه آدم پَستی هستی؟؟

[امید] گفت: یاسر دیگه داری از صبر من سوء استفاده می‌کنیا، هرچی هیچی نمیگم باز کار خودتو می‌کنی؟ مثل آدم بگو ببینم چه مرگته؟ جفتشون کیان؟ باور کن متوجه نمی‌شم چی داری میگی؛

یاسر هم نه گذاشت و نه برداشت سر امید رو محکم کوبید به ماشینش، چندتا مشت و لگد حسابی هم مهمونش کرد و توی همین حین که درگیر شده بودن متوجه شد دیگه امید مقاومتی نمی‌کنه، دقت کرد دید که نبض نداره و از گوشش داره خون میاد؛ یکی هم لا‌به‌لای جمعیت جیغ زد که «جانی برادرمو کُشتی»؛ همین که اینو شنید برگشت به سمت منبع صدا و اونم کسی نبود جز همون خانمی که توی ماشین کنار امید نشسته بود، تازه فهمید چه زود قضاوت کرده و بدون این‌که فکر کنه کاری رو مرتکب شده که نباید می‌شده؛ جسد امید رو پرت می‌کنه روی زمین و هر طوری شده با لت و پار کردن چند نفر از بین جمعیت فرار می‌کنه و متواری می‌شه.

[قسمت آخر]

بعد از چند روزی که فراری بود با نهایت احتیاط میره نزدیک خونه سارا، منتظر می‌مونه تا برگرده، بالاخره سارا رو می‌بینه همون کسی که به خاطرش از یه جوانک ساده به یه قاتل تبدیل شده؛

[می‌بینه که مشکی پوشیده و خیلی مغموم و ماتم‌زاده است، از پشت دیوار آروم صداش کرد] گفت: سارا؟ سارا؟؟

[اونم وقتی یاسر رو بعد از تمام این جریانات دید، خشکش زد] گفت: تو این‌جا چی می‌کنی؟ اومدی منو هم بکشی؟

[یاسر هم هول شد] گفت: به خدا نمی‌خواستم بکشمش، به والله قسم حتی نمی‌خواستم یه تار مو از سرش کم بشه چون فکر می‌کردم هم‌زمان هم با توئه و هم با یه نفر دیگه...

[سارا با جیغ و داد پرید توی حرفش] گفت: وایسا وایسا، الکی پای خدا رو نکش وسط! امید و خانوادش از دوستای خانوادگی قدیمی ما هستن، عین برادرم بود و خواهرشم عین خواهرمه، به فرض هم با من بود، به تو چه؟ فرض هم بگیر علاوه بر من با یکی دیگه هم بود، باز به تو چه؟ باید می‌کشتیش احمق؟ یا ایها الناس! بیاید این قاتل فراری رو بگیرید...

همین که اینو گفت یاسر هول شد و یه آجر که کنار یه ساختمون نیمه‌کاره افتاده بود برداشت و زد توی سر سارا و وقتی داشت دنبال راه در رو می‌گشت که دیگه دیر شده بود و سر و صدای سارا همه محله رو مطلع کرده بود و امکان فرار به هیچ سمتی رو نداشت؛ همسایه‌ها گرفتارش کردن و تحویل پلیس دادنش، سارا هم بعد از چند روز که توی کما بود، تموم کرد و دومین قتل هم به گردنش افتاد؛ پرونده وارد مراحل دادرسی شد و نهایتاً حکم اعدام صادر شد و بعد از تأیید حکم در آخر یاسر صبح اول وقت در حالی که اولیای دم به هیچ عنوان راضی به بخشش نشدن، به دار آویخته شد.

(این داستان واقعی بود)