بر روی تخت همایونی‌مان جلوس کرده و مشغول بارعام دادن به رعایای خویش از نقاط مختلف دولت فخیمه و پهناور مزرعه بودیم و هم‌زمان آب زرشک-آلبالو نوش جان می‌نمودیم که نوبت به هیئت نمایندگی روسیه رسید که کلاغی بور و رشید با چشمانی آبی مقابل ما زانو زده و پس از عرض مراتب ارادتش به ما، شنل خویش را مرتب کره و گفت که جسارتاً آن بانوی هم‌وطن ما که «ماریا شاراپووا» گویندش، به سبب وضع قوانین جدید، به عنوان زورافزوده یا همان «دوپینگی» معرفی گشته و تا مدت‌های مدید، از هر گونه توپ راندن در میادین و فتح قله‌های تنیس محروم گشته و کمپانی‌های متخاصمی هم‌چون «نایک» (که لعنت خداوند بر ایشان، باد) جوگیر همی گشته و قرارداد‌های‌شان را باطل گردانیده‌اند، سرورم چه کنیم؟

ما نیز به طریق جاودان خود قدری متأثر گشتیم و سپس قدری درنگ نموده و سرانجام تصمیم ملوکانه بر آن شد که به سر آن دخترک بااستعداد منت نهاده و وی را به عنوان شهروند افتخاری خودمان اعلام نماییم و به وزارت ورزش امر نمودیم که مراتب اعتراض شدیداللحن ما را به آن از خدا بی‌خبران ابلاغ نماید؛ مخصوصاً هنگامی که مطلع گشتیم خودش با پای خودش به نشریات وزین و نیمه وزین و زرد و صورتی، خبر داده که چه بر سرش آورده‌اند بابت این حجم مظلومیت غضب‌آلوده‌تر شده و فرمودیم تمامی کلاغان بارگاهمان به نشان اعتراض، یک ساعت سکوت کنند؛

نهایتاً دخترک به منظور قدردانی از حمایت‌های بی‌شائبه‌مان بر خاک پاک مزرعه قدم نهاده که با استقبال رسمی علیاحضرت «She» همراه شد و به دیدار ما شتافته و قدری مذاکرات فوق محرمانه سه جانبه داشتیم که طبیعتاً انتظار نداشته باشید مطلع گردید لیکن قسمتی از بیانات غیرسرّی‌مان را به عرضتان می‌رسانیم که ایشان از ما طلب کردند چند صباحی به عنوان پناهنده نزد ما بمانند و ما هم مراتب موافقت خویش را اعلام نمودیم و مقرر داشتیم پروگرام تغذیه باب میل خودشان فراهم گردد و رأس ساعت دلخواهشان به تمارین خویش بپردازند تا خللی در ورزش حرفه‌ای‌شان ایجاد نگردد، باشد که سبب خیر گردد.

(چنین بود که چنان شد)