از جمله لذتایی که 16 سال آزگار، از اول ابتدایی تا پایان مقطع کارشناسی داشتم، همین هفته آخر اسفند بود که کلاسا تق و لق می‌شد و از یه جایی به بعد کلاً تشکیل نمی‌شد تا بعد از عید؛ و امسال هم با توجه به وضعیت تعطیلاتی که داریم، اگه فرض رو بر این بگیریم که امروز آخرین کلاس هفته‌ام رو داشتم (چون من هیچ وقت پنج‌شنبه‌ها کلاس نداشتم) طبیعتاً تا دو-سه روز بعد نوروز رنگ محیط آموزشی رو نمی‌دیدم! :)) اما حیف که تقریباً 8 ماهی از فارغ التحصیل شدنم می‌گذره و دیگه خوشی خاصی هم ندارم و این روزای «غم فابریک»، آزاردهنده‌تر هم میشن؛ خلاصه بگم اگه دانشجو یا دانش‌آموزید قدر این روزاتون رو بدونید؛

برای فرار از این وضعیت همین جوری روی هوا یه چیزی پروندم که بیا شنبه یه سر بریم تهران ولگردی کنیم و اونم در جا قبول کرد! هر چند تا اون روز هنوز مونده و ممکن هم هست که نریم (فعلاً «فیفتی-فیفتی»ـه!) اما احیاناً اگه شنبه تهران بودید و دو عدد موجود فوق‌العاده مرموز (در حد آدم فضایی!) رو مشاهده کردید، مطمئن باشید که «ما» رو دیدید، خوش‌وقتیم از دیدارتون! D:

یه چیز بی‌ربط هم بگم، امروز که داشتم کامنتاتون زیر پست دیروزم رو می‌خوندم یه دفعه یاد یه جوکی افتادم که هر چند خیلی یخه اما میگه: «حیوونای جنگل دور هم نشسته بودن صحبت می‌کردن که موبایل شیر زنگ خورد و بعدش از بقیه معذرت‌خواهی کرد که باید بره خونه پیش خانومش و از اون طرف گاوه مسخره‌اش کرد تویی که سلطان جنگلی چرا زن ذلیلی؟ و شیر جواب داد: الان یه ماده شیر منتظرمه نه یه گاوی مثل تو»! خودم هم نمی‌دونم چرا یادش افتادم :|

یه چیز بی‌ربط‌تر هم بگم (قول میدم آخریش باشه!) که شماره آخرین مطلب زمان بلاگفام «266» بود و الان این پستی که دارید می‌خونید شماره‌اش «267»ـه و به عبارتی بالاخره برگشتم به سر اون نقطه‌ای که بودم و به همت نخبگان عزیز ایرانی-کانادایی‌مون (!) مثل خیلیای دیگه مجبور شدم دوباره از صفر شروع کنم... به عبارتی بالاخره وارد دوران «پسا بیان» شدم!

(خیلی وقت بود این مدلی ننوشته بودم، دلم تنگ شده بود) ^_^