صبح کله سحر یوم جاریه، فی‌الحوالی ساعت 5-6 خروس‌خوان که بر فرق سر مبارک جناب گراز هم بزنی حال و هوای عشق و عاشقی را عمراً (به جان شما) به سرش نمی‌خطوراند، در خواب خویش بدیدیم که علیامخدره سابق‌مان را با تیپ مورد پسند حضرت‌مان در «لوکیشن»ـی که اگر غلط ننماییم نمایشگاه صنایع دستی بود ملاقات نمودیم لکن به سبب آزرده نشدن‌مان، نادیده‌اش گرفتیم و سر بر گریبان خویش گرفته و به طریق خویش ادامه صراط دادیم که ایشان بر پشت سر ما فریادی به سر دادند که «ای جناب مترسک‌الممالک، لااقل نگاهی بر ما بیافکن» و در همین کش و قوس‌ها با دل بی‌صاحاب و عقل بی‌صاحاب‌تر از دل‌مان بودیم که یکهو بادی به غایت «کُلد» اسباب بندری زدن این‌جانب را زیر ملحفه همایونی فراهم کرد که بعدها ملتفت گشتیم از دستگاه منحوس «کولر» متصاعد می‌گشته و ما هم‌چنان در این فکریم که کدام یک از اهل بیت ما آن وقت صبح که «پنگوئن» هم اگر باشی سردت می‌شود، گرمش شده و انگشتش را بر آن دکمه کذایی فشرده؟ القصه با اعصابی ویران، تنی بسی کوفته از شدت سرما و بی‌رمقی حاصله از کشمکش‌های «درون خوابی» بیدار شده و روز خود را به جوری بسیار ناجور آغازانیدیم.

(یومی که نیکوست از صباح آن پیداست؛ والسلام، نامه گشت تمام)