ناب مثل زردآلوی وسط زمستون، مثل انار وسط تابستون، مثل پیدا کردن پول توی کیفی که خیلی وقته ازش استفاده نکردی، مثل اون رفیقی که میگه «هرچند مهندس نیستی اما روزت مبارک» (!) ، مثل دو ساعت زودتر بیدار شدن و ببینی هنوز وقت داری و هم‌چنان بخوابی؛ مثلِ... مثل این‌که سرشو بذاره روی شونه‌ات و چشماشو ببنده و غُرغُرکنان بگه «تو غلط می‌کنی تنهام بذاری» و یه دفعه چشماشو گرد بکنه و با عصبانیت سه بار مشت بزنه به بازوت و با صدای بلند بگه «فهمیدی یا نه؟» و تو هم بگی «آره خُل و چل جان، من غلط می‌کنم که بخوام برم، فهمیدم» و دوباره سرشو بذاره روی شونه‌ات و چشماشو ببنده و همون بازوت رو بگیره و بگه «حالا شد»!
(ناب باشید!)