بعضی وبلاگا هستن که اصولاً وبلاگ نیستن، یعنی در حقیقت وبلاگن اما در اصل چیزی بیش‌تر از یه وبلاگن؛ این «اعترافات یک درخت» هم عنوان بسیار درستی براش انتخاب شده، چون برای من درختیه که با زبان صفر و یک میکس شده و شده یه وبلاگ؛ درختی با ریشه در ایمان راسخ صاحبش [که حتی اگه مخالفش هم باشی به خاطر مومن به عقاید خویش بودنش، تحسینش می‌کنی] و میوه امید که حتی در ناامیدانه‌ترین حالت ممکن هم کورسوی امیدی جلوی چشمت می‌کاره با اسمی که خاصش می‌کنه: آووکادو! اصلاً شاید همین خاص بودن اسمش بود که جذبم کرد؛ عقاید و علایق و سلایق و دغدغه‌ها و دل‌مشغولی‌های شخصیش رو طوری در قالب ساده و سفید-سبزش و بسیار هم خلاصه‌وار به رشته تحریر در میاره که خواننده مجبور می‌شه حتی برای چند لحظه‌ای هم که شده به فکر فرو بره و برای شخص پُرحرف و حرف کم نیاری مثل نگارنده، خیلی وقتا پیش اومده که نمی‌دونسته دقیقاً باید چی بگه چون خود شخص شخیص «صاحب درخت» (با سکون روی «ب» بر وزن «صاحب خونه») هر چی لازم بوده گفته و نمی‌دونی باید چی بگی؟ از منظم و آراسته بودن این درخت و ذکر منبعی که هیچ وقت فراموش نمی‌شه و باقی محسناتش هم حرفی به میون نیارم سنگین‌ترم چون هر چی بگم، کم گفتم؛ القصه آووکادو جان گفتن که سالگرد تولد درختشونه و از ما خواستن که براش بنویسیم، مام گفتیم «چشم»...

(این روزها همه «آووکادو» را جای خوردن، می‌خوانند؛ شما چطور؟)