دیشب خاتون جان یه سری «خاطرات بچگی»ـشون رو تعریف کردن، از اون‌جایی که منم اصولاً «خاطره فابریک»ـم (!) به سرم زد برگی دیگر از دفتر افتخارات ایام طفولیت یا «مترسکچه» (!) بودنم رو براتون بنویسم (مثل اون «پرنده چی نیست؟») اما دیدم جز خودم فقط یه عنصر ثابت توی تمام خاطرات اون دورانم وجود داره که اونم محله قدیمی‌مونه؛ این محله ما جایی بود که تقریباً می‌شه گفت ورودی شهر بود، یه خیابون فرعی _ که هنوزم اسم نداره! _ با چند تا کوچه و پس‌کوچه بود که جز خودمون و ماشینای عمومی (مثل آمبولانس و آشغالانس و...) موجود دیگه‌ای معمولاً از اون محل رد نمی‌شد و جای دنج و خلوتی بود که فقط یه اتفاق می‌تونست سکوت و آرامشش رو بشکنه، اونم چیزی نبود جز سر و صدای شیطنت ما بچه‌ها!

ده تا ساختمون اون کوچه داشت که مجموعاً 15 خانوار بودیم با 25 تا اراذل! طیف گسترده سنی هم بودیم، از متولد 1365 داشتیم تا 1380 و به قدری با هم خوب و صمیمی بودیم که از اول صبح تا شب موقع شام مشغول بازی و تفریح بودیم؛ گاهی گروهی و گاهی هم دسته‌جمعی بودیم و بعضی وقتا دوستامون رو به عنوان مدعو (!) دعوت می‌کردیم و تک و توک پیش می‌اومد که بچه‌های از ما بزرگ‌تر یا از ما کوچیک‌تر هم به جمعمون اضافه می‌شدن؛ اینم بگم که بزرگ‌ترا مثل چشماشون مراقب کوچیک‌ترا بودن؛ خانواده‌هامون هم پایه بودن و عملاً هر روز نهار یا شام خونه یه نفر مهمون بودیم و مناسبتایی هم که پیش می‌اومد مثل چهارشنبه‌سوری یا عروسی یا عید (نوروز و غدیر) یا حاجی داشتیم یا احیاناً کسی فوت می‌شد یا اتفاقات دیگه، عین فامیلای واقعی (و نه صرفاً همسایه) کنار هم بودیم و خلاصه بگم خیلی خوش بودیم؛ موقع شادی و غم و سختی و درس و مشق و... یار و یاور هم بودیم و همیشه حواسمون به رفیقامون بود؛

اما از 10 سال پیش به این طرف، دونه دونه جمعیتمون کم شد، بعضیامون ازدواج کردن، بعضیا دانشجو یا سرباز یه شهر دیگه شدن و هر از چند وقتی هم یه خانواده کوچ می‌کرد به یه محله یا شهر یا حتی یه کشور دیگه، هی کم و کم‌تر شدیم تا به امروز که در خدمت شمام و دیگه از اون گروه دوست‌داشتنی کسی اون‌جا نمونده و تمام ساکنین فعلیش غریبه‌ان ولی... وقتایی که کاری پیش میاد و اون حوالی میرم حتماً یه سر به اون کوچه می‌زنم و چند دقیقه‌ای مکث می‌کنم و تمام خاطرات بیش‌تر شیرین و کم‌تر تلخمون رو مرور می‌کنم و یه آه عمیق می‌کشم و با ذکر «یادش بخیر» میرم؛ هر چند یک دهه از تموم شدن اون دوران گذشته اما هنوز دوستی‌ها و صمیمیتامون سر جاشه و به لطف این دنیای مجازی از حال هم با خبریم.

(در مورد نظرسنجی «خوشبخت دلنشین» فعلاً سکوت می‌کنم تا همه چی تموم بشه و بعداً مفصل درباره‌اش می‌نویسم)