تقریباً 4 سال پیش بود؛ طی یه اتفاق معمولی که برای هر کسی ممکنه پیش بیاد، با هم آشنا شدیم؛ می‌تونست خیلی ساده از کنارم بگذره و بره اما نگذشت و نرفت؛ توی روزایی که تمام افراد مورد اعتمادم هر کدوم به یه نحوی شکسته بودنم، اون روز یه غریبه‌ای بود که اومد کنارم نشست، دستمو گرفت، گفت بگو؛ هر چه دل تنگت می‌خواهد بگو؛ منم که چند وقتی بود حرفای ناگفته‌ام تا این‌جام _ یعنی یه جایی نزدیک موهای سرم _ رسیده بود، به شکل عجیبی بهش اعتماد کردم و انگار که دنیا رو بهم داده باشن، گفتم و گفتم و گفتم و بغض کردم و آخرشم بغضم ترکید و عین ابر بهار اشک ریختم؛ ولی بالاخره سبک شدم؛ رفیقی پیدا کرده بودم که نادیده و ناشناخته، وقت خودش رو وقفم کرده بود، انگار نه انگار که یه غریبه بودم، عین یه دوست چندین و چند ساله و چه بسا نزدیک‌تر، برام مایه گذاشت؛ منی که یک ناامید بالفطره بودم رو به امیدوار تمام و کمال تبدیل کرد؛ هر موقع بهش زنگ می‌زدم نمی‌گفت چی کارم داری، به جاش می‌گفت: کجا بیام؟

روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها همین جوری گذشتن؛ کنارم موند و کنارش بودم، همون قدری که اون برام جون گذاشت منم گذاشتم، منتی هم سرش نیست چون حقانیتش بهم ثابت شده، پس وظیفه‌مه؛ برای اولین بار توی زندگیم به کسی اعتماد کردم و پشیمون نشدم؛ هر چند موانع جدی وسط راه دوستی‌مون ایجاد شد اما... نذاشتیم که موانع، کارگر بشن؛ توی هر موقعیتی هم‌دیگه رو دیدیم و سنجیدیم و بیش‌تر شناختیم و دوست‌تر شدیم؛

القصه امروز تولدش بود؛ دیشب قبل از این‌که بهش تبریک بگم، خیلی مختصر تمام راهی که طی این چند ساله طی کردیم و رسیدیم به این‌جا رو براش دوره کردم و بعدش تبریک گفتم؛ اشک ریخت، اولین بار بود که اشکش جلوی من چکه می‌کرد اما اشکش از نوع شوق بود، وسطاش می‌خندید، آخ که خنده‌هاش چقدر برام دل‌نشین و دوست‌داشتنی بودن؛ صاحب اون خنده‌ها طوری دستم رو گرفت و بلندم کرد که تا عمر دارم و تا دنیا دنیاست، مدیونشم؛ هیچ کسی و چیزی هم نمی‌تونه جایگاهش رو برام تغییر بده، والسلام!

(علی‌رغم این‌که چند وقته جفتمون خیلی درگیر کار و زندگی و چه و چه شدیم اما جنس و عمق رفاقتمون، هم‌چنان به قوت خودش باقیه)