شب بود، حدوداً ساعت 10 شب، هوا چنان سرد بود که توی سر گراز می‌زدی اون ساعت نمی‌رفت بیرون، نشون به اون نشون که فقط خودم بودم و خودم، هیچ بنی بشر دیگه‌ای اون حوالی نبود، تا این‌که از دور دیدم یه مرد سرتاپا سیاه‌پوشی که شال گردن به صورتش بسته و فقط دو تا چشماش معلومه، محکم و استوار از روبه‌روم داره میاد، نزدیک‌تر که شد اخمی که دو تا ابروش رو به بالای بینی‌اش نزدیک کرده بود رو تشخیص دادم، یه خورده که گذشت خشکی صورتش و خشم رو توی چشماش متوجه شدم، با تصویری که از روان‌پریشان داعشی و مخصوصاً جلاداشون توی ذهن همه‌مون هست، مو نمی‌زد، اما... مگه داعش رسیده ایران؟ با خودم گفتم اگه تا دیروز نرسیده بود الان دیگه قطعاً رسیده، نگاهش سمت من بود، فهمیدم اولین قربانیش هم منم، توی ذهنم سوالی شکل گرفت که الان اشهدم رو بخونم یا بذارم چند لحظه قبل از بریده شدن سرم؟ ولی نمی‌دونم چرا این‌قدر آروم بودم؟ نزدیک شد، نزدیک‌تر شد، به فاصله دو قدمی‌ام رسید، نگاهم به ابروهاش گره خورد، زخمی که اون گوشه ابروی راستش داشت معرفیش کرد، سرباز داعش نبود، قـ... بود، کسی که هم‌کلاسی دبیرستانم بود، تک تک اتفاقاتی که جزو خاطره مشترکمون بود ظرف یک دقیقه از جلوی چشمم رد شد، به اون حادثه‌ای که دوستی‌مون رو خاتمه داد فکر کردم، اون خشمی که توی عمق نگاهش بود هم در حقیقت خشم نبود، اخمش هم اخم واقعی نبود، اینا خانوادگی این‌جوری‌ان، تنظیمات کارخونه‌شون همین شکلیه، به این فکر کردم که می‌تونست یکی از بهترین رفیقام باشه و مدت‌ها هم همین طوری بود اما خودش کاری کرد که الان حتی یادآوری خاطرات خوبش هم برام آزاردهنده است، یاد حرفای زشت و توهینای ناروایی افتادم که بهم زد، توی همین حال و هوا بودم که به خودم اومدم دیدم رسیدم دم در خونه، کلید انداختم رفتم داخل و تمام این حرفا رو پشت در گذاشتم و با لبخند رفتم پیش خانواده...

(هوا خیلی سرد بود، با این رو در رو شدن، سردتر هم شد)