یه گوشه ایستاده بودم که نفسی تازه کرده باشم و صفحه گوشیم رو هم چک کنم ببینم چه خبره که یهو یه پسربچه تقریباً 8-9 ساله اومد جلوم، زل زل نگام کرد، اولش فکر کردم از این بچه‌های دست‌فروشه اما به سر و ریخت و تیپ و قیافه‌اش، می‌خورد که از تیره و طایفه «از ما بهترون» باشه؛ همچین با لبخند قشنگی هم نگام کرد که دلم نیومد بهش محل نذارم، همین که به چشماش نگاه کردم، انگار که دکمه Onـش رو زده باشم، تند و تند گفت: سلام، خوبی؟ منم خوبم؛ امروز رفتم پیش فلانی و اینو گفت و اونو گفت و منم این کارو کردم و اون کارو کردم و بعدش رفتم مغازه بهمانی که بیسار چیز رو ازش بخرم، می‌دونی که کجاست؟ از این‌جا که میری سمت راست، یه خورده جلوتر سر کوچه اولیه، خب داشتم می‌گفتم، بعد از اون‌جا رفتم پیش اون پسر نقاشه، کلی پیشش نشستم و با هم حرف زدیم و خیلی چیزا ازش یاد گرفتم، می‌شناسیش که؟ همون پسره که موهاش زرده، اونم آخر سر این قلمش رو به من داد، خیلی خوشحالم، عه راستی بابام هم از همین گوشی تو داره، مامانم ولی هواوی داره، خیلی خوبه، خب کاری نداری؟ خدافظ!
و بدو بدو و خوشحال و شاد و خندان، انگاری که خبر شاگرد اول شدنش رو شنیده باشه، سوت زنان و آواز خوان، رفت و لابه‌لای جمعیت گم شد و من حیرون و سرگردون و با کله دهان باز (عین اسب آبی!) فقط داشتم به افق نگاه می‌کردم که چرا بین این همه گوش، حرفاشو به من گفت؟ منو می‌شناخت؟ من اونو می‌شناختم؟ یه لحظه ترسیدم نکنه از اعضای یه باند سرقت بود؟ کیف و جیبم رو چک کردم دیدم همه چی سر جاشه؛ تا برسم هی قیافه‌اش موقع گفتن حرفاش رو تصور می‌کردم و هی می‌خندیدم! مردم هم فکر می‌کردن خُل شدم! :))
(عجایب توی زندگیم کم ندیدم اما این برام عجیب‌ترین عجایب بود!)