به یارو گفتن: طنابت رو قرض میدی؟

گفت: نه؛

گفتن: چرا؟

گفت: آخه روش گندم ریختم!

گفتن: مگه روی طناب هم گندم می‌ریزن؟

گفت: اگه قرار به بهونه آوردن و طناب ندادن باشه، بله که می‌ریزن!

قصه‌ای که خوندید، حکایت این روزای بعضی رفقای خوشگلمونه؛ اسم کارشونم در حقیقت «دروغ» گفتنه اما یه دستی به سر و گوشش کشیدن و به اسم «بهونه» تحویل خلق خدا میدن و مدام هم ازش استفاده می‌کنن.

(کنتور که نمی‌اندازه، همین جوری پشت سر هم بگو، خرجی که برات نداره! خودتی) :|