نمی‌تونم؛ نه این‌که نخوام، بلکه نمی‌تونم چیزی که در درونم وجود داره رو توی ظاهرم نشون ندم؛ نمی‌تونم حالم خوب باشه و نخندم، نمی‌تونم ناراحت باشم و قیافم داغون نشه، نمی‌تونم دلخور باشم و سرسنگین و کنایه‌آمیز حرف نزنم، نمی‌تونم به کسی که دوستش دارم رُک و بی‌پرده از ارادتم حرف نزنم، نمی‌تونم وقتی عصبانی‌ام داد نزنم؛ اصلاً این «زبان بدن» و «زبان گفتار» من خرابه، فقط یه جور کار می‌کنه و در توانش نیست که صدایی بر خلاف ساز دلم تولید کنه؛ هر چقدر هم که اشتباه باشه، هر چقدر هم که بعضی اوقات ظاهر ناخوشایندی ایجاد بکنه اما... نمی‌تونم...
(شرمنده، بازیگر خوبی نیستم)