می‌دونم که می‌دونید که اون چیزی که اسم آقایانه‌اش غیرته و اسم خانومانه‌اش هم حسادته، ویترین چیزیه که بهش میگن «عشق»؛ البته این مقوله غیرت و حسادت به صورت جابه‌جا هم استفاده می‌شه، یعنی مرد حسود و زن غیرتی که اون گهگداری پیش میاد و مکمل همون ورژن اصلیه و چیز جایگزینی نیست؛ این‌که آقات سر غیرت داشته باشه و مراقبت باشه و خانومت هم چون دلش نمی‌خواد حسادتش تحریک بشه، هواتو داره و طوری بهت محبت می‌کنه که به کسی جز خودش فکر نکنی، فوق‌العاده نیست، معرکه است!

اما این احساساتی که گفتم یه حالت منفی هم داره؛ این‌که اون غیرت و حسادت (و مکمل‌هاشون) سر جاهای بد، فعال بشن؛ مثل «یک داستان دو پاره»ای که هولدن کالفیلدمون چندی پیش نوشت؛ دو نفری که هم‌دیگه رو دوست ندارن یا اون رابطه، یه طرفه است که هیچی اما اگه واقعاً هم‌دیگه رو دوست دارید، بالاغیرتاً کاری نکنید که با دُم شیر مخاطبتون بازی بشه و اتفاقاتی بیفته که نباید بیفته؛ خلاصه بگم: قشنگیای زندگی رو عین اون هواپیماهایی که رفتن توی برجای تجارت جهانی، با خاک یکسان نکنید!

اولش واقعاً سخته؛ اولش که میگم، قشنگ 2-3 ماهی طول می‌کشه تا بتونید با روحیات و خلقیات متفاوت و بعضاً متضادتون کنار بیاید اما بعدش یک حالی میده! یک آرامشی داره که اصلاً نگم براتون! یهو چشم به‌هم می‌زنید، می‌بینید که یک سال گذشت، 365 روز هوتوتو سابید به الک! ^_^

(الان متوجه شدید غیرمستقیم خواستم بگم از «ما» شدنمون یه سال گذشت یا بیش‌تر توضیح بدم؟) :D