ماجرا بر می‌گرده به سال 1391 خورشیدی؛ بعد از 5 سال که وبلاگ خبری داشتم و با لحن کتابی-رسمی می‌نوشتم، بالاخره تصمیم گرفتم محاوره‌ای در مورد خودم بنویسم؛ دغدغه‌ها و خاطرات و الی ماشالا؛ بی‌تجربه بودم و واقعاً سختم بود از خودم بنویسم اونم با گویشی صمیمی؛ به جز یکی-دو تا از رفقای قدیمی، عملاً کسی خواننده وبلاگم نبود؛ ماه به ماه ده نفر هم بهم سر نمی‌زدن، پر نظرترین پستم نهایتاً 3 تا کامنت داشت؛ بعد از مدت‌های مدید دو تا بیننده ثابت پیدا کردم، اولیش «مهسا» بود (در موردش حرفایی دارم که به وقتش می‌نویسم) و دومین نفر، یکتای «نیمه سیب سقراطی» بود؛ از لحظه اول ترکیب تیتر و شعار وبلاگش، ادبیاتی که داشت و البته طراحی قالبش نظرمو جلب کرد و به عنوان یه وبلاگ‌نویس خاص، گوشه ذهنم جا خوش کرد؛ اون زمان، دوران اوج‌گیری فیس‌بوک و امثالهم بود و خیلی از افراد «دومینو»وار وبلاگاشون تعطیل می‌شد و می‌رفتن اما یکتامون جزو معدود افرادی بود که موند، بگذریم؛
با نقطه نظرات و پیشنهادها و انتقاداتی که عنوان می‌کرد، ترغیب شدم برای بیش‌تر نوشتن و تازه راه و رسمش رو یاد گرفته بودم و یه تعدادی خواننده هم پیدا کرده بودم که بنا به دلایلی مجبور شدم تعطیلش کنم؛ یه روز بدون اطلاع قبلی دکمه Shift+Delete رو زدم و الفاتحه! فقط به سه نفر علت رفتنم رو گفتم؛ یکی همون مهسا بود که اس‌ام‌اسی بهش گفتم، به یکتامون و امیر جان (که هر چی گشتم اثری از وبلاگشون پیدا نکردم تا لینکش رو براتون بذارم) هم اطلاع‌رسانی کردم؛ اما «نیمه سیب سقراطی» قصه ما بامعرفت‌تر از این حرفا بود که منو فراموش کنه؛ گهگاهی ای‌میلی در ارتباط بودیم و حتی توی یکی-دو تا از مطالبش هم از من یادی کرد و گفت که دوست داره من هم‌چنان بنویسم و این حرفا؛
راستش دل خودم هم برای نوشتن خیلی تنگ شده بود اما سر تجربه تلخ قبلیم از بس دل‌چرکین شده بودم که تمایلی برای برگشت نداشتم اما ایده «مترسک» که به ذهنم رسید، سر ذوق اومدم و وقتی شروعش کردم اولین مشتریم (!) یکتا جان بود؛ گذشت و گذشت تا اختلالات اخیر بلاگفا؛ جزو اولین نفراتی که به «بیان» کوچ کردن، بود و وقتی هنوز داشتم این‌جا رو سروسامون می‌دادم و هیچ محتوایی نداشت و عملاً روی هوا بود (!) لینک من رو گوشه وبلاگش گذاشت! البته الان لینکدونیش رو حذف کرده؛ خلاصه که خیلی هوامو داشت و کمکم کرد برای ادامه حیات وبلاگم و هنوزم خیلی حمایتم می‌کنه؛ و بماند که هر سال زودتر از همه تولدم رو تبریک میگه؛
چند وقتیه به خاطر زیاد شدن مشغله‌های زندگی و تحصیلی و محدود شدن دسترسیش به اینترنت، کم‌تر میاد این حوالی؛ کم‌تر می‌نویسه، نظرات رو دیرتر تأیید می‌کنه، کم‌تر کامنت می‌ذاره و در مجموع حضورش فوق‌العاده کم‌رنگ شده؛ اما چون جزو محبوب‌ترین افراد وبلاگستانه، همین یه خط در میون ظاهر شدنش هم نعمته و همه‌مون سرحال میایم وقتی می‌بینیم پست جدید گذاشته یا برامون کامنتی نوشته؛ گهگداری دورادور به مناسبتای مختلف در تماسیم و حال و احوالی از هم جویا میشیم (من از ایشون و ایشون از من و «She») اما دیدم هیچ کدوم اینا نمی‌تونه حق مطلب رو ادا کنه؛ حق مطلب غیبتای طولانیش، دیر به دیر اومدنش و کم موندناش؛ باید حتماً یه پست واسش بنویسم تا حق مطلب ادا بشه؛ کاش هر چی زودتر شرایطش مناسب بشه و بتونه مثل سابق، ما رو از قلمِ بکرش، بهره‌مند کنه... یکتا جان، مرسی که هستی اما... بیش‌تر باش، خواهشاً...
(هر گلی بوی خودشو داره و حضور تک تک شما دوستای خوبم این‌جا رو معطر کرده اما ابراز دل‌تنگی از دوست قدیمیم رو هیچ رقمه نمی‌تونستم پنهون کنم)