به همه حیوانات علاقه دارم اما کلاغ رو یه جور دیگه دوستش دارم، اصلاً ارادت خاصی بهش دارم؛ چرا؟ بشینید تا براتون بگم؛

هرچند سیاهه و زشته و صدای بدی داره، اما همینه که هست! یه رنگه، رو بازی می‌کنه، عین کف دست صاف و ساده است، اهل دروغ و دغل و ریا و پنهون کاری نیست که نیست، جون به جونش کنی همینه، اول و آخرش همینه؛ هیچ تلاشی هم نمی‌کنه خودشو بهتر جلوه بده، خوشت اومد که اومد، نیومد هم نیومد، به منقارش هم نیست!

مثل بوقلمون یا آفتاب‌پرست رنگ عوض نمی‌کنه، حتی اگر اون سیاهیش به ضررش باشه بازم فرقی به حالش نمی‌کنه و چنان اعتماد به نفسی داره که چه زیر تیغ عمودی آفتاب صلاة ظهر باشه و چه وسط تاریکی مطلق، چه تابستون باشه و چه زمستون برفی، بازم سیاهه؛

اعتماد به نفسش رو شیری که سلطان جنگله، نداره! عین مَرد سرشو می‌گیره بالا و چنان قار قاری سر میده که قناری این جوری آواز نمی‌خونه؛ موقع پرواز چنان با فخرفروشی جفت بالای مشکی‌اش رو اندازه پهنای آسمون باز می‌کنه تا همه ببینن و بفهمن که سیاه و سیاهی یعنی چی؛

محبتی که برای بچه‌اش خرج می‌کنه اگه بیش‌تر از آدمیزاد نباشه، کم‌تر نیست؛ برای سیر کردن شکم بچه‌هاش هر کاری می‌کنه؛ مثل کبوتر گدا نیست که چشمش به دست آدما باشه ولی در عوض خودش میره دنبال غذا؛ یه چشمه دیگه از محبتش رو خودم به چشم دیدم که جوجه‌اش از بالای درخت افتاد زمین تلف شد تا چند روز عزادارش بود؛ خودشو می‌زد به در و دیوار طوری که زخمی شد، قار قارش هم حُزن‌آلود شده بود و کسی که از ماجرا خبر داشت قطعاً متأثر می‌شد، بین خودمون باشه اما من اشکش رو دیدم، چه جوری؟ بماند!

آزاده؛ هیچ رقمه نمی‌شه اسیرش کرد، مثل طوطی نیست که ذلیل آدما شده باشه، بخوای زندونیش کنی هر طوری که شده در میره؛ به قدری هم آزاده که تا هر ارتفاعی دلش بخواد اوج می‌گیره، عین خیالش هم نیست اون‌جا قلمرو کیه، آزادیش رو با هیچ قید و بندی محدود نمی‌کنه، حتی اگر اون‌جا قلمرو هواپیما باشه و جونش در خطر باشه اما بازم کوتاه نمیاد؛ اگه اذیتش کنی تا مجازاتت نکنه ولت نمی‌کنه و تا پای جون هم برای رسیدن به هدفش می‌جنگه؛

درسته عمر زیادی داره اما با عزت زندگی می‌کنه، با شرافت زندگی می‌کنه، حتی اگر هم دزدی می‌کنه نمی‌شه سرزنشش کرد چون تقصیر ما آدما بوده که محیط زندگیش رو تصرف کردیم و منابع غذاییش رو محدود کردیم...

(حالا متوجه شدید چرا «منم اون مترسکی که شدم عاشق کلاغا» ؟) 3>