گاهی اوقات که یه نگاهی به خودم و زندگیم می‌اندازم می‌بینم از بعضی جهات (و نه کاملاً منطبق) شبیه داستان‌هایی که می‌نویسم، شدم و از یه بُعد دیگه که بهش نگاه می‌کنم، می‌بینم قصه خودم هم سوژه مناسبی برای داستان شدنه؛ نمی‌دونم، شاید یه روزی، یه وقتی، یه جایی، نوشتمش؛ اون «یه جایی» هم ممکنه این‌جا باشه و ممکن هم هست یه کتاب باشه؛ به قدری هم حکایت زندگیم عجیب و غریبه که اگه اول یا آخرش توضیح ندم که «این داستان واقعی است» کسی باورش نشه و به عنوان یه «رمان» معرفی بشه...

(هر جوری حساب می‌کنم، بابت ماجراهایی که تجربه کردم زندگیم به تخیلات ذهن یه نویسنده نزدیک‌تره تا واقعیت)