نمی‌دونم چه حکایتیه که این ترم آخری خیلی از اتفاقات ترم اول داره تکرار می‌شه برام؛ هفته دوم یا سوم شروع کلاسای ترم اول بودیم که توی راه دانشگاه سرویس خراب شد و تا تعمیر بشه و راه بیفته نیم‌ساعتی طول کشید؛ از اون قضیه گذشت و دیگه یک بارم پیش نیومد همچین اتفاق بیفته تا همین هفته پیش اولین روز امتحانات که نمی‌دونم چی شد ماشین پنچر شد! جناب راننده زد کنار پنچری‌شو گرفت و راه افتادیم، حالا از شانس خوبمون (!) اون یکی لاستیک هم مشکوک و در شرف پنچری بود و زاپاس دیگه‌ای هم نداشت و تازه باد لاستیکای دو طرف هم تنظیم نبود و تا برسیم یه دستش به ترمز دستی بود که اگه چیزی شد بتونه کنترلش کنه؛ یکی از خانومای جمع هم زرتی برداشت گفت «من به دلم بد افتاده، تصادف نکنیم یه وقت»! راننده بیچاره هم که انگار نمک روی زخمش پاشیده باشن گفت «داری دعا می‌کنی ما رو؟ پولم کجا بود دیه شماها رو بدم»! وقتی رسیدیم بنده خدا از زور استرس رنگ به رخسار نداشت و همین که ما رو صحیح و سلامت رسوند، یه نفس عمیق مردونه (!) کشید.

(بماند که امتحان اون روزمونم درس سختی بود اما استاد لطف کرد و ساده‌ترین سوالای ممکن رو داد! خلاصه که اون روز خیلی شانس آوردم) ^_^