خواب بودم، کابوس می‌دیدم، از شانس بدم بختک هم روم افتاده بود، توی همون خواب یه دفعه خوابم بُرد، وسطای اون خواب دومیه یه کابوس دیگه دیدم، خودم فهمیدم همه‌اش داره توی خواب می‌گذره، از همیشه هوشیارتر بودم، از همیشه بیش‌تر می‌فهمیدم، تلاش کردم بیدار بشم اما دیدم نمی‌شه چون اول باید از دومی بیدار شم و وقتی از شر بختکی که توی اولی گریبانم رو گرفته رها شدم، تازه اون موقع کلاً بیدار بشم، اما نمی‌شد، خواب دومی خیلی عمیق بود، سیاه‌ترین رنگ سیاهی بود که به عمرم دیده بودم، شب‌تر از هر شبی که دیده بودم، انگار که زمین دهان باز کرده باشه جسمم فرو رفت توش اما خودم هنوز روی تخت بودم، بدن خودم رو از بالا می‌دیدم، اه چقدر از این زاویه بی‌ریختم، نمی‌دونم شاید خواب سومی بود، نمی‌دونم چی بود اما هر چی که بود بار اولی بود که اون حالت رو تجربه می‌کردم، سبک شده بودم، عین پر پرنده، نه پر پرنده هم باز سنگین‌تره، مثل هوا شده بودم، سبک‌تر از سبک، وسط اون همه سیاهی چشمم به یه نقطه سبز افتاد، گفتم نقطه سبز در جهنم سیاهی نعمته، دستمو گرفتم سمتش، عین قاصدک افتاد توی مشتم، وقتی مشتم رو باز کردم یه نور سفید زننده‌ای خورد تو صورتم، چند لحظه فقط سفیدی محض دیدم، یه دفعه زیر پام یه پل چوبی خیلی پهن و البته طولانی دیدم، همونو رفتم جلو، رفتم و رفتم و رفتم، همین جوری که می‌رفتم پل تنگ و تنگ‌تر شد، به حدی تنگ شد که دیگه مجبور شدم از پهلو راه برم، پل معلق شد، به زور می‌تونستم راه برم، یه نگاه به پشت سرم انداختم دیدم همه پل تا قبل من خراب شده ریخته پایین، هر یه قدم که بر می‌دارم چوب زیر قدم قبلیم می‌ریزه پایین، یه نگاهی به روبه‌روم انداختم، دو تا ساختمون بودن، هیچ فرقی از هیچ نظری باهم نداشتن، اما نسبت به یکی‌شون حس بدی داشتم ولی اون یکی رو دوستش داشتم، اومدم قدم بعدیم رو بردارم دیدم دیگه پام روی اون پل جا نمی‌شه، ترسیدم بیفتم، هنوز کلی راه مونده بود و نمی‌تونستم بقیه‌اش رو بپرم، توی اون شرایط فقط یه جمله سه کلمه‌ای به ذهنم رسید، گفتم «خدایا غلط کردم»، یادم نمی‌اومد چه غلطی کرده بودم که بابتش باید اون حرفو می‌زدم، اما تنها حرفی که به نظرم رسید همون بود، یک ثانیه بعد کل اون محیط سفید رنگ با پل معلق چوبیش و اون دو تا ساختمون مرموز از بین رفتن و دوباره برگشتم به اون فضای سیاه، یه خورده گذشت و اون سبکی عجیبم هم از بین رفت، دیگه بدنم رو نمی‌دیدم، مثل همیشه شده بودم، توی خواب چشممو باز کردم، از خواب دومی بیدار شدم، برگشتم به خواب اولی و ادامه کابوس و بختکی که هنوز روم بود، عین این فیلما محکم از جام پریدم، کل بدنم خیس عرق شده بود، انگار که چند ساعت زیر بارون ایستاده باشم، لباسم به تنم چسبیده بود، برگشتم به تختم نگاه کردم، مثل این دیوونه‌ها به خودم دست زدم، به همه جای بدنم دست زدم، سانت به سانتش رو لمس کردم، تا حالا از لمس خودم تعجب نکرده بودم، می‌ترسیدم دوباره بخوابم، ساعت رو نگاه کردم دیدم 6:30 صبحه، ساعت 12 هم خوابیده بودم، اوه بسه دیگه به اندازه کافی خوابیدم، رو کردم به خدای بالای سرم گفتم «الهی شکرت»، یه نفس عمیق کشیدم، از تخت اومدم پایین و رفتم روی بالکن، روشن و روشن‌تر شدن هوا رو تماشا کردم، به اتفاقات دیشب فکر کردم، از اون به بعد هر شب قبل خواب بهش فکر می‌کنم، از اون ماجرا الان 10 سال می‌گذره، هنوز هم فکرم درگیرشه... .

(به نظر شما من الان زندم یا مُرده؟)