امروز بعد از چند ماه بهش سر زدم، تک و تنها افتاده بود وسط یه متروکه، انگار که حکم اعدامش صادر شده باشه و چند ساعت قبل اجرای حکم به انفرادی انتقالش داده باشن، اصلاً غم نابی داشت، خسته بود اما خودشم نمی‌دونست خسته از چی یا کی یا شایدم چی‌ها و کی‌ها؟ ناراحت بود اما دلش نشکسته بود، بغض داشت اما نمی‌تونست اشک بریزه، کلی حرف و حدیث و خاطره توی سینه‌اش داشت اما نمی‌تونست به زبان بیاره، طوری زیر فشار زندگی بهش سخت گذشته بود که ولش می‌کردی رگش رو می‌زد، جوری مظلومانه نگاهم می‌کرد که دلم می‌خواست بگم عزیزم غصه نخور من برگشتم، منم همون رفیق قدیمی، اما نمی‌تونستم، نه که نخوام بلکه نمی‌تونستم چون... این دوست عزیزمون صفحه انتخاب واحد دانشگاهمون بود و منم دیگه درسم تموم شده و طبیعتاً دیگه واحدی نمونده که بخوام انتخابش کنم، یه زمانی فوج فوج عناوین درسی توی اون صفحه پشت سر هم قرار گرفته بودن اما حالا بیابان لم‌یزرعی شده که کویر لوت جلوش جنگل به حساب میاد؛ هعی...

(حتماً که نباید عاشقانه باشه!)