بعد از مدت‌ها رفتن کافی‌شاپ؛ چند دقیقه گذشته بود که لیلا شتاب‌زده گفت: عه! پگاهه که! سلام عزیزم، شما کجا این‌جا کجا؟ راستی معرفی می‌کنم: بردیا > پگاه ، پگاه > بردیا!

پگاه هم که حسابی غافل‌گیر شده بود گفت: سلام لیلا جون، خوبی عزیزم؟ منتظر دوستم هستم، این‌جا هم جای خالی پیدا نکردم منتظرش بشینم؛ با لحنی سنگین ادامه داد: خوش‌وقتم جناب؛

بردیا مات و مبهوت شده و رنگ از رخسارش پریده بود، به زور آب دهانشو قورت داد گفت: سلام، ممنونم، به هم‌چنین؛

لیلا گفت: خب، این‌که کاری نداره! بیاید بشینید همین جا پیش ما، غریبه که نیستید، بیش‌تر هم خوش می‌گذره؛

از لیلا اصرار و از پگاه انکار، نهایتاً پگاه نشست سر میزشون و دائم به دوستش زنگ می‌زد ببینه کجاست؟ لیلا هم که خیلی وقت بود بردیا رو ندیده بود دست بردیا رو محکم گرفته بود، ولش هم نمی‌کرد؛ اما بردیا... تمام مدت سرش پایین بود و گهگاهی یه لبخند مصنوعی تحویلِ لیلا می‌داد، دستاش هم به خاطر استرس یخ کرده بودن؛ هر چی لیلا بیش‌تر دستشو توی دستش نگه می‌داشت، دست بردیا بیش‌تر یخ می‌کرد؛ لیلا فهمیده بود یه چیزی شده اما نمی‌خواست جلوی دوستش حرفی بزنه؛ عمق فاجعه اون‌جا بود که وقتی پگاه کلمه‌ای حرف می‌زد... از درون دردش می‌گرفت انگار که دارن شکنجه‌اش میدن؛

چند دقیقه‌ای گذشت و نهایتاً دوست پگاه تماس گرفت معذرت‌خواهی کرد گفت که مشکلی پیش اومده نمی‌تونه بیاد؛ سه نفری سر یه میز موندن و سفارششون رو دادن؛ توی همین احوالات بود که موبایل لیلا زنگ خورد، رفت بیرون جوابش رو بده؛ بردیا و پگاه تنها موندن؛

پگاه سرشو چرخوند سمت بردیا، آروم صداش کرد: بردیا؟

بردیا اما جرأت نکرد سرشو بلند کنه، همون جوری که میز رو نگاه می‌کرد با صدای لرزان گفت: بله؟

پگاه یه خورده سرشو برد جلوتر گفت: چند وقته باهاشی؟

بوی عطرش دنیای خاطره رو برای بردیا زنده کرد؛ دیگه نتونست نگاهش نکنه، سرشو چرخوند سمت پگاه، چند لحظه‌ای چشماشون توی هم قفل شد، بردیا ناخودآگاه خیره شد به موهای مشکی پگاه، زبونش بند اومد، به زور گفت: یه سالی هست؛ تو چی؟ از تنهایی در اومدی؟

پگاه تا دید که لیلا داره میاد، صورتشو چرخوند سمت گوشیش، یه خورده هم موهاشو داد تو، صداشو صاف کرد و انگار نه انگار با هم حرفی زدن؛ لیلا که نشست گفت: ببخشید، خواهرم بود، می‌خواست قیمت کیفی که تازگیا خریدم رو بپرسه و یه سری سوالای این تیپی؛ سفارش‌هاشون آماده شد؛ تمام مدت بردیا ساکت نشسته بود، سرجمع 10 کلمه هم صحبت نکرد؛ موقع برگشت باز با اصرارای زیاد لیلا، پگاه راضی شد که باهاشون برگرده؛ بردیا راننده، لیلا صندلی جلو و پگاه صندلی عقب؛

پگاه تا اومد بشینه گفت: ای بابا، این در عقب که هنوز... نه یعنی، چیزه... اوم، منظورم اینه که در عقب چرا بسته نمی‌شه؟

لیلا خندید گفت: از بس این بردیا فراموش‌کاره، خیلی وقته در عقب مشکل داره اما هنوز به یه تعمیرکار خوب نشون نداده، باید یه خورده محکم ببندی؛

بردیا یه نفس عمیق کشید، گفت: چشم، همین فردا نشون میدم؛

قرار شد یه خورده بچرخن و بعدش بردیا خانوما رو برسونه خونه‌هاشون؛ بعد از خداحافظی با لیلا، رفتن سمت خونه پگاه؛ چند لحظه‌ای سکوت عجیبی کل فضای ماشین رو گرفته بود، روی پیشونی بردیا قطره‌های عرق نشسته بود؛

چند دقیقه بعد پگاه گفت: چیه بردیا؟ می‌ترسی به لیلا بگم یه مدت باهم بودیم؟ نترس حرفی نمی‌زنم؛ جواب سوالتم الان میدم: نه هنوز تنهام، با کسی نیستم؛

بردیا یه جای خلوت زد کنار، گفت: پگاه بیا جلو؛

پگاه نشست جلو گفت: چی شده؟

بردیا خودشو چرخوند سمت راست و گفت: تو از کجا لیلا رو می‌شناسی؟

پگاه گفت: کلاس زبان باهم می‌رفتیم؛ بردیا طفره نرو، چی می‌خوای بگی؟

بردیا هول شد گفت: نه... چیزه... نه هیچی نمی‌خوام بگم، همین جوری یه سوال بود فقط؛

پگاه گردنشو کج کرد، طوری که گوشواره بزرگش معلوم شد، گفت: دوستش داری؟

بردیا تا نگاهش به گوشواره پگاه افتاد از تعجب شاخ درآورد و گفت: راستش... روز اولی که دیدمش یاد تو افتادم، حتی اون اوایل چند باری کم مونده بود اشتباهی صداش کنم «پگاه»! می‌گفتم «پِـ... نه یعنی لیلا»! راستی این همون گوشواره‌ایه که من برات گرفتم؟

پگاه گفت: مگه شک داری؟ کلاً چند تا آدم خل و چل مثل تو توی دنیا پیدا می‌شه که موقع اولین قرار گوشواره به این گرونی بخره؟!

بردیا گفت: خب... تو که گفتی دیگه حسی بهم نداری، پس چرا...

پگاه پرید توی حرفش و محکم گفت: دیگه فضولیش به تو نیومده! هنوزم سر حرفم هستم، حسی بهت ندارم... گوشی پگاه زنگ خورد، خونه کارش داشتن باید زودتر برمی‌گشت، بعد از تلفن ادامه داد: حالام بیش‌تر از این حرف نزن، کسی ما رو ببینه... منظورم دوست و آشناهای تو و لیلاست، برات گرون تموم می‌شه، همه که مثل من دهانشون قرص نیست، الانم میرم عقب تو هم منو زود برسون؛

بردیا هم که مونده بود چی بگه، فقط گفت: باشه؛

وقتی از هم جدا شدن بردیا تا مقصد دائم آهنگای غمگین پلی کرد و پگاه هم رفت توی اتاقش در رو بست؛ یه مدت طولانی فقط گوشواره‌اش رو نگاه کرد، یه آه عمیق کشید و توی دلش گفت: تقصیر خودت بود بردیا، دوستت داشتم اما با ندونم کاریات، خرابش کردی؛ حالا من تنهام و خودتم... عملاً تنهایی، به یاد من با یکی دیگه‌ای، داری خودزنی می‌کنی؛ امروزم تو نگاهت خوندم که...

(عشق اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می‌رود احساس کج)