مجموعاً 4 تا روز دانشجو رو تا الان تجربه کردم که هر کدومشون فضای خاص خودشونو داشتن و با فُرمت MP3 براتون تعریفش می‌کنم؛

  1. ترم اول و طبیعتاً اولین روز دانشجو؛ بین اعضای فامیل فقط یکی از اقوام تقریباً دور (خودش دو سالی از فارغ‌التحصیل شدنش می‌گذشت) حواسش بود که من دانشجو تشریف دارم و شب قبلش تبریک گفت؛ یادم نیست چه مناسبتی بود اما هر چی که بود فرداش تعطیلی بود و حالت عادی «نباید» که می‌رفتیم (!) اما ما به خاطر استادمون که شدیداً سخت‌گیر بود و خودمونم چوب خط غیبتامون پُر شده بود (!) مجبور بودیم که حتماً بریم و اون روز توی دانشکده ما تنها کلاسی که تشکیل شد و عملاً یکی از معدود کلاسای تشکیل شده کل دانشگاه، همون کلاس ما بود و تقریباً هم با همون آمار همیشگی بودیم؛ البته بگم استادمون درسته سخت‌گیر بود اما اذیت‌کار نبود و بسیار انسان شریف و باشخصیتی بود (فکر نکنید نمره بالایی ازش گرفتما، اتفاقاً پیرم در اومد تا پاسش کنم!) و وقتی چهره‌های مغموم و خسته ما رو دید که یه اعتراض نهفته‌ای هم توی اعماق نگاهمون جا خوش کرده و معلوم بود اگه ولمون کنن به 658 قسمت مساوی تقسیمش می‌کنیم (!) اول از همه روزمون رو تبریک گفت و گفت چون خیلی زحمت کشیدید توی این سوز سرما اومدید و از کار و استراحتتون صرف نظر کردید بهتون درس نمیدم و در عوض اسمتون رو یادداشت می‌کنم تا موقع امتحان پایان ترم کمکتون کنم! انصافاً دمش هم گرم، به همه‌مون نمره‌ای بیش‌تر از تصورمون داد؛ تا پایان اون روز به جز همون یک نفر از خویشان، استاد گرامی، چند تا پلاکارد و بیلوردی که توی دانشگاه زده بودن و اس‌ام‌اسی که حاوی تبریک ریاست وقتش بود شخص دیگه‌ای بهمون تبریک نگفت! حتی یه دونه آب‌نبات قیچی هم به عنوان شیرینی بهمون ندادن، خسیسا :|
  2. و اما ترم سوم و دومین روز دانشجو؛ به جز همون عزیزی که سال پیشش هم تبریک گفته بود این سری چند نفر دیگه از اقوام هم تبریک گفتن و از شانسم اون روز اصلاً کلاس نداشتم و طبیعتاً قسمت نشد که دوباره از تبریکات کلیشه‌ای دانشگاه بهره‌مند بشم! رییس دانشگاه هم برای بار سوم ظرف یک سال اخیر عوض شده بود و این جدیده کلاً حال نداشت تبریک بگه و همون اس‌ام‌اس رو هم دریافت نکردیم (خسته بود، می‌فهمی؟ خسته)! لازم به ذکره که حسرت شیرینی «گرفتن» از دانشگاه «آزاد» دو ساله شد! نه این‌که خیلی مشتاق شیرینی «خوردن» باشیما، نخیر! بلکه از قدیم گفتن «از خرس یه مو هم جدا کنی غنیمته»! خرس!
  3. ترم پنجم و سومین روز دانشجو؛ مصادف شده بود با ماهای اول ریاست جمهوری آقای روحانی و از گوشه کنار می‌شنیدیم که افراد سرشناس امسال به دانشگاهای مختلف (حتی آزاد و پیام‌نور هم‌سطح ما) رفتن و شایعاتی هم بود که یکی از نماینده‌های مطرح مجلس قراره بیاد برای سخنرانی و دقیقاً همون روزایی هم بود که توافق موقت ژنو امضا شده بود و یه جو پویایی کل فضای عمومی دانشگاهمون رو گرفته بود اما خب روز دانشجومون مثل هر ساله کاملاً «یخ» برگزار شد البته ناگفته نمونه که بالاخره یه دونه شیرینی دانمارکی بهمون دادن! :D
  4. ترم هفتم و آخرین روز دانشجو؛ بالاخره نمردیم و یه سخنرانی توی دانشگامون اتفاق افتاد اما... نگم براتون از حرفاش! چنان چرت و پرتایی و از سر کم‌اطلاعیش تَفت داد و به خورد خلق‌الله داد (مثلاً «آذر شریعت رضوی» رو می‌گفت «محمد شریعتی»! درسته اون مرحوم برادر خانوم دکتر شریعتی بود اما خودش «شریعتی» نبود) که هنوز داخل سالن نشده، پشیمون شدم برگشتم بیرون و حسرت یه روز دانشجوی خوب و ایده‌آل به دلم موند...
(دانش‌آموز دیروز، دانشجوی امروز و بی‌کار فردا، روزت مبارک!)