تا الان سعی کردم تا حد ممکن غمگین ننویسم، خیلی کم پیش اومده چیزی به جز «انرژی مثبت» از پستام به خوانندگانم بدم، امروز هم از سر صبح تا همین الان بالای 50 بار تا صفحه «ارسال مطلب جدید» اومدم ولی از نوشتن پشیمون شدم چون دلم نمی‌خواست حس و حال ناراحت بهتون بدم اما دیدم اگه ننویسم نمی‌تونم، اگه ننویسم آروم نمی‌گیرم، اگه ننویسم شب خوابم نمی‌بره...

چند روزی بود درد داشت، بار اولش نبود و همیشه یه سرماخوردگی‌ای چیزی داشت که زود هم بر طرف می‌شد اما این دفعه هر چی که گذشت دردش عمیق‌تر و طولانی‌تر شد، نگران شد و رفت دکتر... دکتر اما... دکترش گفت که نگرانیش صحیح بوده و این و این و این مشکل براش پیش اومده و این و این و این راه درمانشه که اگه جواب نده باید عمل بشه و جراحی و الی آخر که خب اونم عوارض خودشو داره... خیلی خودمو کنترل کردم و جلوش خودمو آروم نشون دادم تا بتونه به «مَردِش» تکیه کنه و کم‌تر غصه بخوره، تا جایی که تونستم هواشو داشتم غصه نخوره، هی لیوان آب رو پر کردم و یه نفس بالا کشیدم تا بغضم بره پایین و نترکه، این‌قدر بغضمو خفه کردم که گلو درد گرفتم... تمام زورمو زدم تا آرومش کنم ولی خودم... ظاهرم رو حفظ کردم اما ته دلم آشوبم، ناآرومم... داغونم، داغون... خدایا خودت هواشو داشته باش... عزیزمه، زندگیمه، آرامشمه...

(از تک تک شما دوستای خوبم التماس دعا دارم، پیشاپیش مرسی از همگی...)

(الحاقیه: گفته بودم به معجزه اعتقاد دارم)