بین خونه تا محل کار سحر، سر جمع یه چهارراه و یکی-دو تا کوچه فاصله بود، همیشه هم پیاده مسیرشو طی می‌کرد؛ یه روز که داشت طبق معمول می‌رفت سر کار و احتمالاً توی ذهنش داشت دو دو تا-چهارتا می‌کرد که حقوق این ماهش رو بگیره و به علاوه پس‌اندازش کنه مجموعاً پولش چقدر می‌شه و آیا می‌تونه بالاخره موبایلی که نشون کرده رو تهیه کنه یا نه (؟) که صدای یه ساز و آوازی رو شنید، سرشو برگردوند به طرف راست دید یه پسر تقریباً 30 ساله با پیراهن مشکی و موهای پرکلاغی که تا روی شونه‌اش اومده و تمام مدت هم سرش پایینه، روی پله‌های خونه قدیمی و خالی از سکنه‌ای نشسته و داره گیتار می‌زنه و همراه باهاش می‌خونه «اگه یه روزی نوم تو، تو گوش من صدا کنه...»؛ چند لحظه‌ای توقف کرد و یه لبخند رضایتی روی صورتش نشست و از کیفش هزار تومان برداشت گذاشت جلوش و رفت؛ شب موقع برگشت دید که پسر هم‌چنان اون‌جاست و یه جماعتی مقابلش ایستادن و هر کسی یه مبلغی براش می‌ذاره و زیر لب باهاش همراهی می‌کنن که «جان مریم چشماتو وا کن، سری بالا کن...» و کل خستگی روزش در رفت، دست کرد توی کیفش و یه دونه هزار تومانی نو و تا نخورده که هنوز نوشته‌هاش برجسته بود رو براش گذاشت و رفت؛
فردا و پس‌فردا و روزهای بعدشم باز به همین ترتیب بود، پسر روی پله‌های همون خونه متروکه جا خوش کرده بود و تمام روز مشغول نواختن و خوندن قطعات معروف با گیتارش بود و سحر هم هر دفعه می‌دیدش یه مبلغی جلوش می‌ذاشت، هزار، دوهزار و گاهاً پنج‌هزار تومان؛ تا این‌که یه بار سحر زودتر از همیشه از خونه بیرون زد و وقتی رسید پسر در حال کوک کردن سازش و مرور کردن شعرا بود و هیچ‌کسی جز خودشون دو تا اون حوالی نبودن، سحر ایستاد جلوش و بعد از چند لحظه سنگینی نگاهش باعث جلب توجه پسر شد، سرشو گرفت بالا و بالاخره سحر صورتش رو دید، صورتی کشیده و استخونی با یه ته‌ریش مختصر و البته چشمای آبی؛ یه غم نابی انتهای نگاهش موج می‌زد، یه خورده جابه‌جا شد و چشم سحر گره خورد به جای تیغی که روی رگش افتاده بود، به نظر تازه می‌اومد؛
توی همون لحظات پسر صداشو صاف کرد و گفت: ببخشید، سیم‌شو تازه عوض کردم هنوز درست و حسابی کوک نیست، یه خورده هم سرما خوردم صدای سرحالی ندارم؛
سحر به زور نگاهشو از دست پسر دزدید و گفت: «شهزاده رویا» رو بلدی؟
پسر گفت: آره اما گفتم که...
سحر پرید توی حرفش گفت: مهم نیست! کوک و ناکوکش اهمیتی نداره، اگه بلدی بزن و بخونش، خواهش می‌کنم ازت؛
پسر گفت: خانوم نیازی به خواهش نیست، چشم هر چی شما بگید؛
مشغول شد، سیمای گیتارش به ارتعاش افتادن و همراه با یه نیم‌چه بغضی خوند که «دیدم تو خواب وقت سحر، شهزاده‌ای زرین کمند...» و نم‌نم پاهای سحر شُل شد، نتونست مقاومت کنه و رفت چند قدمیش، پاشو از کفش درآورد، چهار زانو پایین‌پله‌ها نشست، سرشو تکیه داد به دیوار بغل دستش و در حالی که تمام مدت محو فیزیک پسر موقع کارش بود و چشم ازش بر نمی‌داشت، عین ابر بهار اشک ریخت و زیر لب زمزمه‌اش کرد و جایی که میگه «شهزاده رویای من، شاید تویی» رو بلند و هم‌صدای پسر خوند؛ تموم که شد از جاش بلند شد، کفششم پوشید، اشکاشو پاک کرد و یه تراول 50 هزار تومانی گذاشت جلوی پسر و گفت: «نوش جونت» و رفت؛
چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و بهش گفت: آقا؟
پسر گفت: بله؟
رنگ آبی چشماش حواسشو پرت کرد، حرفاش یادش رفت و گفت: هیچی، ببخشید؛
چند روزی گذشت و هر روز کمافی‌السابق از اون مسیر رد می‌شد و مبلغی بهش می‌داد؛ تمام روز بهش فکر می‌کرد؛ به چشمای آبیش، به موهایی که دست نسیم آشفته و پریشونش کرده، به دستی که تیغ روش یادگاری کشیده بود، به نگاهی که تا صداش نکنی هرگز جایی جز کف پیاده‌رو و گیتارش رو نمی‌بینه، به صدایی که همیشه ناراحته و بغض داره، دائم فکرش مشغولش بود؛
اما یه روز صبح که طبق معمول داشت همون مسیر رو طی می‌کرد، دید که دیگه خبری ازش نیست، شب هم به هم‌چنین، فردا صبحشم نبود، شب از تمام کسبه اون محل که ممکن بود ازش خبری داشته باشن سراغ‌شو گرفت و پرسید این پسر گیتاریسته کجا رفته، می‌دونید؟ اونا هم طبیعتاً اطلاعی نداشتن و دیگه هیچ وقت حتی اتفاقی هم ندیدش، انگار آب شده رفته باشه توی زمین...
(و یاد این بیت افتاد که «از خواب شیرین ناگه پریدم، او را ندیدم دیگر کنارم به خدا»...)