زنگ در خونه به صدا در اومد، تصویری افتاد روی مانیتور آیفون؛ خودش بود، یه مقدار مکث کرد اما عاقبت در رو باز کرد و برگشت رفت سر جای همیشگیش نشست، یه نیم‌نگاهی به عکس خانوم مرحومش که روی میز بود، انداخت و زیر لب فاتحه‌ای براش خوند؛

از در اومد تو گفت: سلام؛

با سرسنگینی نگاش کرد و زیر لب ذکر «لا اله الا الله» رو آروم زمزمه کرد و با کراهت کامل گفت: سلام؛ و سرشو انداخت اون طرف به کاراش ادامه داد؛

رفت یه خورده نزدیک‌تر، نشست کنارش و دستش رو به نیت بغل کردن باز کرد و با بغض گفت: دلم براتون... تا اومد بقیه حرفشو بزنه یه دونه آزاد خوابوند زیر گوشش، از روی صندلی افتاد زمین، گوشه لبش خورد به پایه میز و زخم شد؛

همین طوری که دست روی لب خونیش گذاشته بود خودشو جمع و جور کرد و با مِن و مِن کردن گفت: چرا می‌زنـ... که هنوز تموم نشده بود دوباره یکی زد توی گوشش، با صورت افتاد روی زمین و زخم لبش بیش‌تر شد و مقداری از فرش خونی شد؛

دیگه شروع کرد به هق هق کردن و با همون حال گفت: آقااجوون، من... که بازم نذاشت حرفشو بزنه، یقه‌اش رو گرفت از روی زمین بلندش کرد، دستشو گذاشت روی دهانش و چسبوندش به دیوار و چشمای خشمگینش رو به چشمای وحشت زده و خسته اون گره زد و گفت: دِ آخه خائن، دِ آخه وطن فروش، دِ آخه سگ زرد اجنبی، دِ آخه بی‌ناموس! کدوم گوری بودی این همه سال؟ اصلاً با چه رویی الان این‌جایی؟ تو نجسی، نجس‌تر از خوکی، باید کل خونه رو آتیش بزنم تا شاید نجاسات تو از این‌جا پاک بشه؛ هر چند خونه رو آتیش بزنم، شناسنامه‌ام رو چی کنم که اسم توی بی‌شرف توشه؟ اسم خودِ پدر مُرده‌ام رو که توی شناسنامه‌اته چی کنم؟ این قیافه‌ات که عین خودم و اون مادرته رو چی کنم؟ ببین مادرت از دست تو دق کرد و مُرد، قبل مرگ گفت شیرمو حلالش نمی‌کنم، راضی نیستم حتی بیاد سر قبرم؛

به زور دست آقاجون رو از روی دهنش برداشت و بُهت زده گفت: مُرد؟ مادر... که با مشت محکم زد توی دهانش و گفت: مردک دهانتو آب کشیدی اسمشو میاری؟ مادرت آق والدینت کرد، منم دیگه تو رو نمی‌شناسم، برگرد برو همون قبرستونی که ازش اومدی، یک بار دیگه هم این طرفا ببینمت یا بشنوم اسم یکی از ما یا خواهرا و برادرات رو آوردی، به روح زینب قسم خودم با دستای خودم سرتو از تن ناپاکت جدا می‌کنم، کاری رو می‌کنم که اونا باید باهات می‌کردن و نکردن؛ هر جایی ببینمت خیابان یا بیابان فرقی نداره، بی برو و برگرد کشتمت؛

به زور دست آقاجون رو از روی صورتش برداشت و نفس نفس زنان گفت: غلط کردم آقاجون، چشم میرم و پشت سرمم نگاه نمی‌کنم فقط اجازه بدید یه چیزی بگم بعدش میرم، قول میدم که برم و پشت سرمم نگاه نکنم؛

آقاجون چشماشو نازک کرد صداشم یه خورده آورد پایین‌تر و همراه با اخم گفت: باز چه چاخانی می‌خوای سر هم کنی؟ بگو ببینم؛

سرشو انداخت پایین و مضطرب و گریه‌کنان گفت: به خدا من توی قضیه مرگ داداش سعید نقشی نداشتم، من اصلاً اون روز اون‌جا نبودم، روحم هم خبر نداشت که سعید رو کشتن، خودم تازه توی دادگاه فهمیدم؛

آقاجون که حسابی کُفری شده بود گوشش رو گرفت بُردش سمت یه قاب عکسی روی دیوار که تصویر یه پسر بچه بود و گفت: اینو می‌بینی؟ چشماتو باز کن و خوب ببین؛ این پسرِ سعید برادرته، این‌جا 8 سالش بود؛ وقتی که تو شهیدش کردی روزای آخر بارداری زنش بود، وقتی به دنیا اومد اسم پدرش رو روش گذاشت، چند سال بعد یعنی همون روزای اولی که سعید تازه کلاس اولی بود تصادف کرد از دنیا رفت و خودم بزرگش کردم؛ از صدقه سر توی احمقِ خائنِ برادرکُش، این بچه درکی از پدر نداره و تا اومد بفهمه مادر چیه، همونم از دست داد؛ نگو برادرتو نکشتی که باورم نمی‌شه؛ مگه شماها کلاً چند نفر بودید که میگی اون روز اون‌جا نبودی؟ همه‌تون اول و آخرش یه جا بودید، یکی یه وجب این‌ورتر و اون یکی دو وجب اون‌ورتر؛ حالام دم‌تو بذار روی کولت و از خونه من برو بیرون تا بیش‌تر نجسش نکردی، ما این‌جا نماز می‌خونیم؛

گفت: چشم چشم؛ و رفت که رفت؛

آقاجون یه بازاری بسیار سرشناس و معتمد مردم بود، فرش فروشی داشت و طبیعتاً وضعیت مالی خوبی هم داشت، همیشه هم دستی به کار خیر داشت، 6 تا بچه داشت، دو تا دختر و چهار تا پسر که پسر کوچیکه، چند ماه قبل از حمله عِراق به ایران عضو گروه تروریستی «مجاهدین خلق» (منافقین) شد و خوش‌خدمتی‌ها به روسای سازمان و البته رژیم بعث کرد که بعد از آتش‌بس بین دو دولت و طی عملیات «مرصاد» (که خودشون بهش می‌گفتن «فروغ جاویدان») رو در روی سعید (برادر سومش) که از رزمندگان خوش‌نام جنگ بود، قرار گرفت و همون روز سعید به شهادت رسید اما برادرش واقعاً مقصر نبود چون توی سلسله مراتب فقط نقش تبلیغی داشت و اقدام نظامی انجام نمی‌داد؛ دستگیر هم شد و به خاطر همکاری خوبی که با نیروهای امنیتی داشت در مجازاتش تخفیف قائل شدن و بعد از یک دوره طولانی حبسِ 20 ساله، آزاد شد که خب آقاجون هرگز به خونه راهش نداد و به همه اهالی محل و اقوام و آشنایان هم سپرد که بهش پناه ندن و به خاطر سوء سابقه‌اش هم هیچ کسی حاضر نشد بهش کاری بده و تا سال‌ها خبری ازش نبود تا این‌که یه روز کنار یه مخروبه، در حالی که از شدت ضعف و بیماری چروکیده و بی‌رمق شده بود، مُرد...