اون روزی خل و چل بازیم گل کرد رفتم یه دفترچه (از اونا که قد یه کف دست هم نیستن) خریدم توش اهم خاطرات و اتفاقات و احساسات روزم رو می‌نویسم، بعد چند روز که داشتم می‌خوندمش دیدم عجب آدم جالبی‌ام و خودم خبر نداشتم! چیزایی نوشتم که بعد مرگم دست کسی بیفته تا عمر داره سوژه خنده‌اش جور شده! خطم هم که نگم براتون! دقت کردم دیدم قسمت ابتدایی حرف «میم» رو عین تاج «ح» می‌نویسم و اگه کسی به خط هیروگلیف و چینی باستان آشنا نباشه قطعاً واس درکش مشکل داره! یه صفحه هم اومدم توش شعر نوشتم، تفسیرش رو هم کنارش نوشتم تا همون فضولی که بعد مرگم قراره بیاد سر وقت حرفام و بهم بخنده (!) درگیر معنی و منظور قضیه نباشه؛ حالا شما تصور کنید اگه شاعرای قدر قدرتمون (مثل دوست عزیزمون خواجه حافظ شیرازی) این حرکتو می‌زدن چقدر کار ماها راحت‌تر بود و مجبور نبودیم حرف معلما و استادامون رو زورکی قبول کنیم که این «معشوق» اشاره به «خدا» و «عشق خدا» داره و مدیونید اگه فکر کنید برای یارش گفته!

(خاطرات قابل انتشارم رو این‌جا می‌نویسم و غیرقابل انتشارا رو اون‌جا می‌نویسم!) :D