یک ماه و اندی پیش در مورد یکی از دوستام گفتم که هی قراره همو ببینیم و هی نمی‌شه که بشه؛ این دوست ما بزرگ‌تر از خودمه و آشنایی‌مون توی دانشگاه بود و البته یه ورودی بالاتر از ما بود و طبیعتاً آشنایی‌مون کاملاً اتفاقی و سر یکی از کلاسامون بود، ترم سوم یا چهارم بودیم اونم با استادی که بهش می‌گفتیم رادیو!
پسری با موهای بلند که دم اسبی بسته بودشون و بسیار هم شیرین زبون بود، البته بگما از اون لوسا نبود، بلکه جذاب حرف می‌زد، خیلی هم حافظه شعری و ضرب‌المثلی خوبی داشت، با خانوما هم کاری نداشت اما احترام‌شونو نگه می‌داشت و اگه صحبتی یا بحثی پیش می‌اومد، جدای از جنسیت و به عنوان یک انسان باهاشون برخورد می‌کرد؛
به هر ترتیبی که بود باهم دوست شدیم و اتفاقاً درسش هم یه نمور طول کشید و فقط یک ترم زودتر از من تموم کرد و همون مدتی که نبود بدجور جای خالیش خودنمایی می‌کرد تا این‌که 12 اردیبهشت (روز معلم) همین امسال که شد بهم گفت می‌خواد برای یکی از استادامون دسته گل و کادو بیاره، قرار شد اون روز بعد از مدت‌ها ببینمش که وقتی دیدمش دیگه برام اهمیتی نداشت که وسط دانشکده‌ام و کلی آدم در لحظه دارن رفت و آمد می‌کنن و حتی روبوسی کردن هم دیگه حق مطلب رو ادا نمی‌کرد، کیفم رو گذاشتم زمین و در آغوش کشیدمش (و در گذریم از عمو حراست‌مون که اشک توی چشماش حلقه زده بود) و کسی نمی‌دونست فکر می‌کرد 10 ساله ندیدمش در حالی که سر جمع سه ماه هم نگذشته بود و تازه به لطف شبکه‌های اجتماعی این فاصله‌ها کم‌تر هم احساس می‌شدن اما خب... چند وقته که سرباز شده و از اون دست سربازایی هم هست که به قول آنای خیابان وانیلا طفلکی میشن.
(این رفیق‌مون «لوک خوش‌شانس»طور در افق محو شده، باید «دالتون»وار بیارمش توی روشنایی!)