[بنا بر دلایلی و کاملاً اتفاقی مجبور شد توی اتوبوس بشینه کنار یه خانوم و همین که نشست] گفت: خانوم اگه می‌خواید بیاید این طرف تا من کنار پنجره باشم شما راحت‌تر بشینید؛

[انگار حرف دلشو زده باشه ذوق کرد، یه مقدار تعارف کرد اما] گفت: باشه، ممنونم [و جابه‌جا شدن]

[همین که جاهاشونو عوض کردن آقا کیفش رو گذاشت بین دو تا صندلی و] گفت: کیفم رو گذاشتم وسط تا شما راحت باشید اما بزرگه، اگه اذیت‌تون کرد خودتون جاشو تغییر بدین؛

[خانوم که از بابت ادب زیاد تعجب کرده بود] گفت: البته نیازی به این کارا نیست جناب...

[که پرید توی حرفش] گفت: من خودم خواهر هم‌سن شما دارم، می‌دونم معذب می‌شید، پس تعارف نکنید؛

[جدیت آقا رو هم در کنار ادبش گذاشت و بیش‌تر تعجب کرد اما] گفت: خدا خواهرتونو حفظ کنه، مرسی از درکتون؛

[بدون معطلی] گفت: واقعاً هم خدا حفظش کرد، قربون خدا بشم، دلم برای آبجیم یه ذره شده [یه خورده بغض کرد هدفون گذاشت و صورتشو به سمت پنجره چرخوند و دیگه هیچی نگفت]

[بعد از یه مدتی خانوم حس کرد که یه صدای خفیفی مثل آروم گریه کردن از طرف آقا میاد؛ رو کرد بهش] گفت: آقا؟ آقا؟؟ [جوابی نشنید، کیف رو از وسطشون برداشت این بار سرشو بُرد جلوتر و بلندتر] گفت: آقــا؟ آقـــــا؟؟

[به خاطر هدفونش بازم متوجه صدا نشد، این بار آروم زد به شونه‌اش، اونم تندی سرشو چرخوند و با صورت خیسِ اشکش آهنگ رو قطع کرد] گفت: بله، بفرمایید؟ صدای آهنگم زیاد بود اذیت‌تون کرد؟ ببخشید؛

[خانوم که مات چشمای خون افتاده‌اش شده بود اول یه خورده مکث کرد بعدش] گفت: نه، یعنـ...ـی، یعنی چیزه، آهاان یعنی اینکه دیدم دارید گریه می‌کنید، شمام جای برادر من خواستم کمک‌تون کنم، اگه دوست داشتید با من صحبت کنید اگه بتونم کاری بکنم دریغ نمی‌کنم، شما خیلی باشخصیت و محترمید؛

[آقا اشکاشو پاک کرد، هدفون‌شو انداخت توی کیفش، عکس خواهرشو از توی گوشیش آورد به خانوم نشون داد] گفت: این خوشگله رو می‌بینید؟ یکی یه دونه خواهرمه، نور چشم منه؛

[خانوم یه خورده عکسو برانداز کرد] گفت: عه، ایشونن؟ چه خوشگلن، چقدرم شبیه خودتونن، موهاشون چه خوش‌رنگن، خب؟

[دوباره اشک نشست روی صورت آقا و ادامه داد] گفت: حالا این عکسو ببینید؛ این عکس الانشه، لاغر و نحیف با چهره‌ای کبود و خسته؛ می‌دونید چرا؟

[خانوم] گفت: نه، چی شده؟

[همون طوری گریون] گفت: این کار شوهر سابق حروم‌زاده‌شه، آبجی دسته گلم رو به این روز انداخت مردک بی‌وجدان؛

[خانوم که شوکه شده بود] گفت: شوهر؟ شوهر سابق؟ چند سالشونه مگه؟ که شوهر کردن و حالام جدا شدن؟

[آقا] گفت: گفتم که هم‌سن خودتونه، خانوم دست روی دلم نذارید، دو-سه سال پیش برداشت گفت عاشق شده و مرد آرزوهاشو پیدا کرده و از این دست مزخرفات، اونام اومدن خواستگاری و مراحل آشنایی و این‌ها به خوبی سپری شد و ما هم خیال‌مون راحت شد که داریم ته‌تغاری‌مونو دست یه «آدم حسابی» می‌سپاریم؛ از عروسی‌شون هنوز یک سال نگذشته بود که قهر کرد برگشت پیش ما، خود منِ گردن شکسته وساطت کردم آشتی کنن بدون این‌که حتی بدونم علت بحث‌شون چی بوده، دوباره و سه‌باره این قضیه تکرار شد تا این‌که بالاخره رُک و راست اومد گفت که پادشاه زندگیش دست بزن داره اما تا الان چیزی نگفته چون دوستش داشته، بالاخره راضیش کردیم طلاق بگیره که...

[خانوم پرید توی حرفش] گفت: و بعدش طلاقش داد؟

[آقا] گفت: نخیر، کجای کارید خانوم؟ به قدری آدم کثیفی بود که بازم راضی نشد طلاقش بده، آخرش به زور ریش سفیدای محله و بخشش مهریه، زیر بار طلاق رفت، یک سالی می‌گذره؛

[خانوم] گفت: ای وای... خیلی متأسف شدم اما یه چیزی، مگه نمیگید یک سال گذشته؟ پس چرا هنوز به این حالن؟ بهبود نداشتن بعد این مدت؟

[آقا] گفت: خواهر من استاد زبان بود، توی آموزشگاهشون برای «تافل» تدریس می‌کرد و خیلی هم کارش خوب بود و اعتماد به نفس بالایی هم داشت و بعد از طلاقش بازم سرش به کار خودش بود و تنها ذوقش شده بود تماشای پیشرفت شاگرداش تا این‌که اون از خدا بی‌خبر هی ایجاد مزاحمت می‌کرد و آبروشو توی محیط کارش بُرده بود و مسئولین اون‌جا هم چون حوصله دردسر نداشتن عذرشو خواستن و محترمانه بیرونش کردن، اما بازم یه جا ننشست و به خاطر رزومه خوبش رفت پی آموزشگاهای دیگه تا اون‌جا مشغول بشه که یه روز توی یه خیابون خلوت گیرش انداخت و یه خورده دعوای لفظی کردن و بعدش کتکش زد و به این حال درش آورد که دیدید؛ شکایت کردیم و الانم زندانه اما خب چه فایده؟ [دوباره گریه‌هاش شروع شد و ادامه داد] گفت: حالا افسرده شده، هیچی نمی‌خوره، با هیچ‌کسی معاشرت نمی‌کنه، پدر و مادرمون که یه شبه پیر شدن، منم که به خاطر کارم هی باید برم شهرای مختلف و ازش دورم ولی همش دلم پیش‌شه؛

[خانوم یه آه عمیق کشید] گفت: برای درمانش چی کارا کردید؟

[آقا] گفت: پیش بهترین درمان‌گرای ایران بردیمش، هر مدل نذر و نیازی و چیزی هم که بگید کردیم اما خب... بی‌خیال، شما رو هم ناراحت کردم [دوباره هدفون گذاشت و سرشو چرخوند سمت پنجره]

[خانوم هم که واقعاً نمی‌دونست چی باید بگه، دیگه صداش نکرد اما زیر لب] گفت: وقتی تو این‌قدر به فکر راحتی یه غریبه توی اتوبوسی، معلومه که چقدر خواهرت برات عزیزه و الان چه حالی داری...

[وقتی که رسیدن آقا پیاده شد و کلاه‌شو کشید روی سرش و خیلی آروم] گفت: خانوم حلالم کنید، ناراحت‌تون کردم، خداحافظ.

(خانوم تا اومد جواب بده دید که سرشو انداخته پایین و داره میره، دیگه منتظر جوابش نموند)