نگین جان یه مطلبی در مورد عشقای آبکی نوشتن و منو یاد 4 موردی که با چشمای خودم دیدم انداخت؛

آقای اول: خیلی سال بود ازدواج کرده بودن، دو تا دختر قد و نیم‌قد (یکی 8 ساله و یکی 6 ساله) داشتن و تازه کار و بارش سکه شده بود که خوشی زد زیر دلش و گرفتار عشوه و ناز یه کسی به مراتب از خودش جوون‌تر شد اما چون بهونه کافی برای جدایی نداشت، نقشه شیطانی ریخت و یه نفر رو اجیر کرد تا برای زنش ایجاد مزاحمت تلفنی بکنه و طبیعتاً اون بنده خدا هم برای دفع مزاحم مجبور شده بود چند ساعتی باهاش در تماس باشه و بعدش رفت پرینت تماسای خانوم رو در آورد و ارائه کرد به دادگاه که با مرد غریبه رابطه داشته و اون مزاحمه رو هم احضار کردن اونم با کمال وقاحت تأیید کرد؛ بی‌چاره هر چی تلاش کرد نتونست حرفشو ثابت کنه و مطلقه شد و مهریه‌شم مجبور شد که ببخشه و حضانت بچه‌ها رو هم ازش گرفتن و دختراش رو چنان شست‌شوی مغزی دادن که حاضر نشدن دیگه هیچ وقت مادرشونو ببینن...

آقای دوم: چند ماه بود پدر شده بود (یه دختر 8-9 ماهه که تازه به شیرینی افتاده بود) که خانومش ام‌اس گرفت، فوری و بدون معطلی درخواست طلاق داد، حضانت بچه رو هم بخشید و سر ماه که جدایی‌شون رسمی شد ازدواج مجدد کرد و رفت و یه زن تنهای ‌ام‌اسی که کاری هم نداشت و خونه‌دار بود رو با یه بچه چند ماهه گذاشت به امان خدا...

خانوم اول: چند وقتی بود دوست بودن، به حدی جلو رفته بودن که خانواده‌ها هم خبر داشتن و حتی چند جلسه مشاوره قبل ازدواجم رفته بودن و اطرافیان هر روز منتظر بودن تشریفات رسمی این کار (خواستگاری و...) انجام بشه که یه دفعه شنیدن با یه نفر دیگه نامزد کرده و مراسم‌شون فلان تاریخه، اونم بدون این‌که حرفی، حدیثی، مشکلی و بحثی داشته باشن؛ آقا در ظاهر آرامش و سرزندگی خودشو حفظ کرد اما از درون نابود شد...

خانوم دوم: سالیان طولانی بود ازدواج کرده بودن و یه پسر 30 ساله و یه دختر 20 و چند ساله، حاصل زندگی آروم و معرکه‌شون شده بود، آقا هم به قدری باعرضه و کار بلد بود که از هیچی (به معنای واقعی کلمه) تبدیل شده بود به یکی از میلیاردرای بالا شهر تهران که دائم سفرای خارجی می‌رفتن و ماشینای وارداتی گرون قیمت زیر پاشون بود و همیشه لباسای مارک‌دار فلان‌جور می‌پوشیدن و چنان عشقی به خانومش بذل و بخشش می‌کرد که انگار چند روزه عروسی کردن و اصلاً شبیه یه زوج قدیمی نبودن؛ برای سالگرد ازدواج‌شون رفته بود یه خونه بزرگ و مجلل تهیه کرده بود تا به عنوان کادو (و سورپرایزی) تقدیم کنه تا رسید به اون روزایی که چند سال پیش قیمت سکه به یک و نیم میلیون رسیده بود و خانوم به سرش زد مهریه‌شو بگیره، تا این‌جاش هم چیزی نیست، خب حق‌شه و باید یه روزی تسویه می‌کرد اما شکل عنوان کردنش بسیار زشت بود؛ احضاریه دادگاه فرستاد براش و دفتر محل کارش رو پلمپ کردن تا مهریه رو پرداخت کنه؛ آقا هم که این رفتار بهش برخورده بود یه چک 1.5 میلیاردی روز کشید اما بعدش دستشو گرفت برد خونه نو رو نشونش داد گفت این ساختمون 4 میلیاردی رو می‌خواستم هدیه سالگردمون بهت بدم که دیگه توی خوابم نمی‌بینیش، همون چک از سرتم زیادیه، همین فردا طلاقت میدم و دیگه از زندگیم برو بیرون؛ بچه‌هاشونم که خب بزرگ بودن و می‌فهمیدن قضیه چیه گفتن ما تو رو که یه آدم نمک‌نشناسی دوستت نداریم و حاضر نشدن هیچ وساطتی بکنن و حق رو به پدرشون دادن و تمام...

(فرقی نداره مرد باشی یا زن، همین که جواب عشق پاک رو این طوری بدی، نامردی...)