اون روزی که رفتم دانشگاه در مورد اون کبوتری که زیر سقف دانشکده‌مون زیارتش کردم، نوشتم و انتهای مطلب طبق معمول یه پرانتزی داشتم که خب محتواش اصلاً معمولی نبود! اونم در مورد «بهترین کادوی عمرم» بود که خودم کوتاه نوشتم و ازش گذشتم ولی خیلی از دوستان توی کامنتای زیر همون پست بیش‌تر به اون موضوع توجه کردن تا جایی که «کفتر کاکُل به سر» قصه‌مون رفت توی حاشیه! توضیح مبسوط بخوام بدم این‌که دوشنبه هفته قبل بعد از برگشتنم از دانشگاه، «She» بسیار اصرار داشت که حتماً همو ببینیم و این اصرارش درباره اون روز (که مناسبت به خصوصی هم نداشت) کمی برام عجیب شد و بیش‌تر مشتاق شدم ببینم چی کارم داره که وقت قرار دیدم یه جعبه کادو از کیفش در آورد که یه گردن‌بند و دست‌بند تسبیحی که شخصاً زحمت ساخت‌شونو کشیده بود و عین همینا رو خودش هم داره و عطرشم بهشون زده بود، توش بود که جفت‌شونم محبت کرد به گردن و دستم انداخت و از اون روز این دو تا همیشه باهامن و عطرشم (هر چند خیلی مختصر) هنوز روشون مونده؛ از اون قضیه البته یک هفته‌ای گذشته اما خب چون هم‌چنان بحثش مطرح بود حیفم اومد عکسشو باهاتون به اشتراک نذارم:

جفتشون در یک کادر

و اینک رونمایی از دست و گوشه آستین تی‌شرت مترسک! دست‌بند از زاویه نزدیک‌تر

(اینم یه جورشه به هر حال! پرانتزی که بعداً به عنوان یه پست اعلام استقلال کرد) :D