خلاصه‌وار شروع می‌کنم: منو که دیدید؟ خودمو که طبیعتاً ندیدید اما علایقم رو خوندید، درست برعکسش کنید، می‎شه «او»! به جز یه سری شباهتای انگشت‌شمار صددرصد اتفاقی (مثل ماه تولد) دیگه نقطه اشتراک به خصوصی با هم نداریم؛ همه جهته فرق داریم تا جایی که «سلیقه‌مون توی هنرهای هفت‌گانه [هم کاملاً] متفاوته» و برای یه شخص ثالث اگه تعریف کنیم که من اینم و اون اونه، قطعاً می‌پرسه مطمئنید که با هم دوستید؟ آخه هیچی‌تون به‌هم نمی‌خوره تا بشه مثل رفقای کلاسیک روتون حساب باز کرد؛ البته رفیق به اون شکل رادیکالش که فکرشو می‌کنید هم نیستیم، حتی چند باری هم که کم مونده بود همو ببینیم، نشد که بشه، به عبارتی تا الان یک بار هم از نزدیک همو ندیدیم، در حقیقت نزدیک‌تر از عکسامون و نوشته‌هامون هم‌دیگه رو ندیدیم؛ با تمام این اوصاف که وجه اشتراکی نداریم و بیرون از این مجازی‌جات هم چشم‌مون به چشم هم نیفته نتیجه می‌گیریم که «یک جفت دوست پُست مدرن» به حساب میایم!
«او»ی قصه ما یه دانشجوی روان‌شناسیه که خب برای من سر همون «روان‌شناس» با تعاریف مشخص و چارچوب‌بندی‌شده‌اش حسابه؛ از اون دست انسانایی هم هست که حوصله و انرژی کافی برای تحمل درددل‌ها و گوش کردن به حرفای منو داره و به خوبی می‌تونه فقط با یک پرتاب، نوک پیکان دارتش رو به خال وسط سیبل پرتاب کنه و منظورمو متوجه بشه (کاری که بین اطرافیانم به جز «او» فقط دو یا سه نفر از پسش بر میان) و بتونه کمکم هم بکنه و اگه الان حالم خوبه بخش مهمیش رو مدیون راهنمایی‌ها و مشاوره‌هاشم؛ مطمئنم الان فروتنی می‌کنه و میگه کاری نکردم و از این دست تعارفات اما خب گاهی فقط یه حرف کوتاه و مختصر چنان می‌تونه عین مشعل توی تاریکی مطلق جلوی پاتو روشن کنه که هزار تا کتاب و مقاله و سخنرانی و چه و چه نمی‌تونن قد روشنایی یه کبریت بهت کمک کنن؛
این «او» غریبه نیست، خیلیاتون می‌شناسیدش و حتی درصد قابل توجهی از شماها منو از طریق «او» پیدام کردید، از اون دست وبلاگ‌نویساییه که سبک خاص خودشو داره و واقعاً قلمش رو به معنای واقعی کلمه تحسین می‌کنم و جلوش سر تعظیم فرود میارم؛ اسمش واقعی نیست اما به قول خودش این‌قدری واقعی هست که چشم مخالفینش در بیاد (!) و «او» کسی نیست جز «هولدن کالفیلد» دوست‌داشتنی، رفیق و داداش نادیده خودم؛ تا الان به اشکال مختلف شرمندم کرده که لینک دو تا از گل درشت‌تریناشون رو دم دست داشتم که ایناس: «درباره مَتَر!» و «دیالوگای خودش و خودش!» و واقعاً خیلی بی‌معرفتم که زودتر از این حرفا و مفصل‌تر از این پست، از خجالتش در نیومدم؛ از صمیم قلبم آرزو می‌کنم هر جا که هست و به هر کاری که مشغوله همیشه تنش سلامت و لبش خندون و اصل حالش خوب باشه...
(هولدن جان کالفیلدمون سلامت بادا...)