به خاطر آرامش نگاهت،
به خاطر جذابیت چشمات،
به خاطر گم شدن چشمات زیر ریمل مژگانت،
به خاطر تصادف نگاهم با نگاهت،
به خاطر سرزندگی وجودت،
به خاطر لزوم حضورت،
به خاطر حس خوبی که میده بودنت،
به خاطر لذت یواشکی دید زدنت،
به خاطر زیر چشمی نگاه کردنت،
به خاطر سر روی شونه‌هام گذاشتنت،
به خاطر دستم که میره توی موهات،
به خاطر باز شدن موهای بسته‌ات،
به خاطر به‌هم خوردن موهای صافت،
به خاطر روی بازوم نشستن موهات،
به خاطر ناز کردن موهای پریشونت،
به خاطر سُر خوردن دستم واس لمسِ صورتت،
به خاطر موسیقی نفسات توی سکوت ناز کردنت،
به خاطر خنده‌های از ته دلت،
به خاطر فُرمی که حین خندیدن می‌گیره لبت،
به خاطر خنده‌های ریز شرم‌ناکت،
به خاطر آهنگ اسمم موقع صدا کردنت،
به خاطر «جونم» گفتنم در جوابت،
به خاطر رقص تارای صوتیم وقتی میارم اسمت،
به خاطر بوی بارون که یادم میاره بنده نفسم به نفست،
به خاطر بوی دیوونه کننده بدنت،
به خاطر عطر خاص ادکلنت،
به خاطر حلقه شدن آروم بازوم دور بازوت،
به خاطر گره خوردن انگشتام بین انگشتات،
به خاطر گرم شدن دستای سردم توی دستات،
به خاطر برق لاک ناخنات،
به خاطر بغلم که گم می‌شه توش تنت،
به خاطر ریلکس شدنت هنگام بغل کردنت،
به خاطر یواش یواش پایین اومدن سرت،
به خاطر افتادن گوش‌ات روی سمت چپ سینه مَردت،
به خاطر لمس کردن پهلوم با دستت،
به خاطر تند‌ شدن ضربان قلب خودم و خودت،
به خاطر قفل شدن چشمام روی رنگ پوستت،
به خاطر ناتوانیم بابت نگاه نکردنت،
به خاطر دستام که بی‌اختیار می‌شینن دور گردنت،
به خاطر عمیق‌تر شدن نفسات،
به خاطر چسبیدن پیشونیم به پیشونیت،
به خاطر محو شدنم توی افق چشمات،
به خاطر تماس صورتم با حرارت نفست،
به خاطر لحظه باشکوه نزدیک شدن به لبت،
به خاطر دوست‌داشتنی‌ترین گناهم یعنی بوسیدنت،
به خاطر طعم بوسه زدنت،
به خاطر فشرده شدن صورت زِبرم با دستای نرمت،
به خاطر پاک شدن رژ لبت،
به خاطر تعظیم زئوس مقابل شیطنت نهفته صورتت بعد از بوسیده شدنت،
به خاطر شورشی که زیر پوستم به پا کردی با جنبش گرمای تنت،
به خاطر فتنه آشوب‌آلود نگاه خمارت،
به خاطر اغتشاش اعصابم وقتی محاصرم توی جِلدت،
به خاطر طلسم شدنم لابه‌لای مختصات اندامت،
به خاطر حلال‌ترین حروم دنیا بودنت،
به خاطر مَحرم‌ترین نامَحرم دنیا بودنت،
به خاطر باثواب‌ترین گناه دنیا بودنت،
به خاطر جاافتاده‌ترین شراب سرخ شیراز بودنت،
به خاطر مست کننده‌ترین مُسکِر بودنت،
به خاطر یکی شدن سانت به سانت هیکلم با هیکلت،
به خاطر قلمم که دیگه ناتوانه از وصف کردن حسم به حست،
و...
به خاطر همه این‌ها و بیش‌تر از این‌ها و به جای تمام آدمایی که می‌شناسم و نمی‌شناسم:
تو اگر رنگ بودی سبز بودی، به رنگ حس و حال نابت...