قبلاً لابه‌لای مطالبم چند باری گفتم که دوران دانشجویی و فضای دانشگاهی و رشته‌ای که خوندم رو دوست داشتم اما خود دانشگاهم رو نه، خوشم نمیومد ازش و همیشه گفتم اگه کلاهم هم اون طرفا بیفته بر نمی‌گردم برش دارم اما یه پل ارتباطی (شماره، ای‌میل، حالا هر چی) از دو تا از استادامون نیاز داشتم و توی این مدتی که دیگه دانشجوی سابق شدم، به هر دری زدم نتونستم به نتیجه‌ای برسم و بالاخره تصمیم گرفتم خودم حضوراً برم پیش‌شون ولی هر سری اومدم برم یه چی شد که نشد، میزان یک ماه گذشت و بعد از 4-5 دفعه تلاش نافرجام نهایتاً امروز جور شد که برم؛ یه حس عجیب غریبی دارم، انگار بار اولمه دارم به «اون خراب شده» میرم، چون اولین و آخرین دفعه‌ای که این حال رو داشتم روز اولِ ترم اولم بود و دیگه هیچ وقت تکرار نشد، حتی اون روزی که می‌خواستم برم تسویه کنم و حماسه امضاگیران (!) رو به عمل بیارم و مدرکمو بگیرم هم با وجود این‌که غم نابی داشتم و ته دلم حتی برای اون عمو حراست بی‌اعصابمون که روز بازی فوتبال ایران-عراق تلویزیون رو خاموش کرد تا ما سروصدا نکنیم و ما وقتی ناراحت شدیم با صدای بلند گفت «مــَـرگ!»، هم تنگ می‌شد اما بازم مثل امروز نبودم؛ مطمئنم الان که از در خونه بزنم بیرون تا عصری که برگردم، دائم با رفیقم تک تک خاطرات چهار سالی که تقریباً هر روز این مسیر رو وجب می‌کردیم، مرور می‌کنیم و عین این دیوونه‌های مست هی می‌خندیم؛ یادشون بخیر...

(الان باید اعتراف کنم دلم جدی جدی برای دانشگاهمون تنگ شده و بی‌تابم هر چی زودتر برم توی اتمسفرش تنفس کنم)

(الحاقیه: اینم پررنگ‌ترین حاشیه امروز: و این دوستمون!)