تابستون چنان برنامه‌ریزی دقیق و حتی ساعت به ساعتی برای کنکور عرشد (!) کرده بودم که کاظم قلم‌چی باید جلوم لُنگ می‌انداخت! اما همین که عقربه دقیقه‌شمار تیک و تاک کنان از 23:59 وارد 00:00 روز اول مهر شد، یک تنبلی و سستی و خمودگی (!) مفرطی گریبانم رو گرفت که اصلاً نگم براتون؛ اواخر مهر شد گفتم به امید خدا دیگه از آبان استارتش رو بزنم و حالام سوم آبانه و هنوز هیچ کار مفیدی به غیر از دوره کردن عناوین کتابای منبع آزمون، نکردم که البته تا همین جاشم جای تقدیر و تشکر داره چون طی مهرماه همین حرکت انسان‌دوستانه و خداپسندانه (!) رو هم نکردم و این طوری که بوش میاد تا قبل از آذر همین آشه و همین کاسه و همین کشک! خلاصه بگم: ارشد خوانندگانیم، آره جان خودم!

... و اما تیتر! قضیه‌اش از این قراره که یه گروهی از آشناهای ما رفته بودن برای یه مسابقه کشوری، بعدش یه شرایط فوق‌العاده بغرنجی پیش میاد و سرپرست‌شون توی ظاهر آرامش خودشو حفظ می‌کرده اما تا از یکی از اعضای گروه میاد که بپرسه «داری چی می‌کنی؟» اشتباهاً میگه «چی می‌کنی داری؟» و اون دوست مام وسط این حجم استرس محکم می‌زنه زیر خنده میگه «تو مثلاً باید الان ماها رو آروم کنی، خودت که بدتری»! و از اون به بعد سوژه خودشون و ما شد؛ الان این حکایت درس خوندن منم شده مثل همین دوستمون که از طرفی اضطراب دارم و از طرفی هم کار مفیدی انجام نمیدم تا بتونم حلش کنم! چی می‌کنم دارم؟ :))

... و اما تر (!) فضای مزاجی نه ببخشید یعنی مجازی! از اون روزی که کاربرای اینستاگرام زیاد شدن و عملاً از حیث جمعیت و تعدد آشناها «فیس‌بوک دوم» شد و توی یه دوره‌ای درگیر فولترینگ (!) «مثلاً» هوشمند شد و بعدش اون قضیه رو حذف کردن و به جاش زدن سرعتش رو ترکوندن تمایلم به شبکه‌های اجتماعی کم و کم‌تر شد (تا جایی که فیس‌بوک و توییترم بیابون برهوت شدن و اینستاگرامم رو هم مورد بی‌مهری قرار دادم) و خودمو محدود به همین مزرعه کردم و تلگرام و واتزاپ/واتس‌اپ رو هم صرفاً برای ارتباط با اطرافیانم حفظ کردم که خب به لطف حضرات سازنده تلگرام، این مسنجر (پیام‌رسان) به معنی واقعی کلمه شلوغ پلوغ و پر از امکانات عجیب غریب (مثل کانال) شد و بهونه خوبی دست همون دوستمون (!) داد تا بلای مشابه اینستاگرام رو سر اینم بیاره و آخرشم آورد! تنها پناهم فقط واتزاپ/واتس‌اپ («فعلاً» صداش می‌کنیم کبریت بی‌خطر!) و این وبلاگ شدن که اونم چند روزی در حال جابه‌جایی بودم، دسترسیم محدود بود و مواقعی هم که نت داشتم بیش‌تر ترجیح دادم نظرات رو بخونم و بین وبلاگای شما دوستام بچرخم و چون اینترنت درست و درمون نداشتم فقط تونستم برای بعضیاتونم کامنت بنویسم (و برای یه سری هم یه حرف رو چند بار فرستادم که دلیلش دقیقاً همین بود) وگرنه همه‌تونو خوندم و بابت کم‌رنگ بودنم معذرت می‌خوام و خواهش دارم به پای بی‌معرفتیم نذارید، عذر تقصیر داشتم.

(همین دیگه، شما چه خبر؟)