دو روز بود داشتم فکر می‌کردم چی بنویسم که پست «اون» از مدیر جوان، منو یاد تجربه مشابه خودم انداخت؛ پس توصیه می‌کنم مطلب دوستمون رو حتماً بخونید؛ «اون» رو اندازه تمام عمرم می‌شناسمش، بچگی و نوجوونی و حالا هم جوونیم باهاش گذشته و می‌گذره، احترام زیادی هم براش قائلم، توی سخت‌ترین روزای زندگیم تنها کسی که همراهم بود «اون» بود، بین اطرافیانم (به جز «She») با هیچ‌کس اندازه «اون» دم‌خور نبودم و نیستم، درسته بعضی اوقات به خاطر کله‌شقی ذاتیم از زیر بار تأثیرش در رفتم (مثل انتخاب رشته تحصیلیم) اما خب...

البته بگما منم تا حد قابل توجهی روش موثر بودم ولی باز تأثیر «اون» روی من یه چیز دیگه است؛ مشاوره‌هاش هم از حق نگذریم اکثر مواقع برام مفید بوده ولی گاهی مشورتاش جز ضرر چیزی برام نداشتن، مخصوصاً آخرین بار که می‌شه تقریباً یک ماه پیش که مثل همیشه حرفش رو چشم بسته قبول کردم و تا چهار روزی هم پاش موندم اما یه دفعه به ذهنم رسید برای اولین بار بدون اطلاعش یه تصمیم مهمی رو بگیرم به این شرح که اون ماجرا رو فراموش کنم و کاری که به نظر خودم درسته رو انجام بدم و به «اون» هم نگم؛

از این موضوع یک ماهی داره می‌گذره و یک-دو باری هم «اون» ازم پرسید که «راستی از اون قضیه چه خبر؟» و منم هر سری یه جوری بحثو جمعش کردم تا شکی نکنه یا سوال‌پیچم نکنه و حالا بعد از یک ماه خوشحالم که کار خودمو کردم و افسوسش رو نمی‌خورم؛ یک ماهه حالم بهتره و مطمئنم اگه طبق تجویز «اون» عمل می‌کردم الان اوضاعم به خوبی حالام نبود...

(این «اون»ها توی زندگی خیلیامون هستن و جاهایی که نیاز به یه حرف آخر داریم به دردمون می‌خورن و دمشونم گرم اما تجربه به من میگه بهتره بعضی وقتا «اون» رو بایکوت کنم تا بتونم تصمیم صحیح‌تر رو با معیارای خودم بگیرم)