به نام چشم‌هایش که:

فتح باب عشقم شدن،

همه دنیای من شدن،

نمی‌تونم بگم چه رنگی دارن،

نه آبی‌ و سبز و عسلیه و نه درشت،

نمی‌تونم بگم چی دارن،

حتی سگ هم ندارن چون فقط پاچه نیست که می‌گیرن بلکه ساعت رو هم برام بی‌معنی می‌کنن،

عجیب‌ترین مخلوق خدان،

بی‌نیازش می‌کنن از حرف زدن،

جاسوسم شدن و راحت حس و حال دلش رو لو میدن،

هنوز برام مثل روز اولن، کافیه نگاهم کنن تا دست و دلم بلرزه،

اندازه موهای سرش هم دستشو بگیرم باز برام اندازه یک لحظه زول زدن به چشماش نیست،

همیشه بهش میگم اون چشما صاحب دارن اذیتشون نکن،

و... به نام چشم‌هایش که حاضر نیستم یک لحظه نگاهشون رو با دنیا عوض کنم...