یه بنده خدایی فیلم «پل چوبی» رو ازم خواست، بماند که چقدر لابه‌لای هنری‌جاتم (!) گشتم تا پیداش کردم، وقتی که بعد از مدت‌های مدید پیداش کردم خودم هم قلقلکم اومد بشینم سر صبحی برای بار چندم ببینمش؛ فیلم تلخ و جذابیه (حداقل برای من و کسی مثل من) طوری که با وجود آگاهیم نسبت به داستانش بازم مجبورم می‌کنه با دقت تماشاش کنم و توی صحنه‌های حساسش احساساتی بشم و بغض مختصری بکنم و یه قطره اشکی بشینه روی صورتم، مثل اون‌جایی که برزو ارجمند ترانه «سوغاتی» بانو هایده رو می‌خونه یا لحظه خداحافظی بهرام رادان از مهناز افشار توی فرودگاه و...

(یکی از دوست‌داشتنی‌ترین فیلماییه که طی این چند سال اخیر دیدم)