سوم دبیرستان بودم چند روز مونده به امتحانات دی ماه رفتم دکتر و گفت چشمات یه خورده ضعیف شده عینک برات می‌نویسم اما زیاد هم واجب نیست، دائم نزدی هم اتفاق خاصی نمیفته، ذوق و ذوق کنان رفتیم عینک‌سازی و با یه فریم خفن تهیه کردمش و هی باهاش حال می‌کردم و کلاً روی صورتم بود ولی از شانس خوبم دقیقاً توی همون روزا یکی از اقوام خیلی نزدیک مرحوم شدن و تا هفتم ایشون هر روز کل فامیلامون (حتی کسایی که به عمرم هم ندیده بودمشون) رو دیدم و اون تایم دیگه اوایل امتحانات بود و بازم کل دوستا و هم‌کلاسیامون مدرسه بودن و هی همو می‌دیدیم و از بخت خوش من یکی از بچه‌ها به سرش زده بود دوربین بیاره مدرسه عکس یادگاری بگیریم (اون زمانا سلفی مُد نشده بود و دوربین موبایلا تصویری در حد نقاشیای سبک «کوبیسم» تحویلت می‌دادن و طبیعی بود که دوربین عکاسی بهتر باشه) و توی تمام عکسا هم حضور فعالی همراه با عینک کذایی داشتم! حالا باز همه اینا هیچی، اولین جمعه بعد اون اتفاق رفتیم کوه و اون روزم اولین برف مشتی سال اومده بود و جمعیت زیادی اومده بودن و دوربین صداوسیما هم فوکوس کرد روی من و باهام مصاحبه کرد و از اقبال خوشگل من همه اون برنامه رو دیدن! همه اینا هم طی 10 روز اتفاق افتاد و چند روز بعد سر دوهفته‌اش که شد خسته شدم و عینک رو برداشتم و هیج وقت دیگه ازش استفاده نکردم اما چون خیلیا منو با اون شمایل دیدن بعد از 6-7 سال هنوزه که هنوزه وقتی منو می‌بینن میگن «راستی مترسک یه زمان عینکی بودی، چشمتو عمل کردی که دیگه نمی‌زنی»؟ و منم باید برای تک تک افراد توضیح بدم که ضعف چشمام ناچیز بود و بابت همین دیگه نزدم...

(خواستم بگم جوگیری بد دردیه، بابت دوهفته جوگیری چند ساله دارم به این و اون توضیح میدم!)